جلیلی نظام بانکی و سیستم اقتصادی را نامطلوب دانست و گفت: این سیستم به‌گونه‌ای مشکل دارد که 23 نفر مبلغی بالغ بر 11 هزار میلیارد تومان معوقه بانکی دارند، این مبلغ چیزی حدود 3 برابر یارانه تمام مردم در یک ماه است، جالب‌تر آنکه این افراد به هیچ نحوی در کارهای تولیدی فعالیت ندارند و این مسئله از جمله مواردی است که باید در اولویت دولت اقتصادی قرار بگیرد.

ادامه متن در ادامه مطلب


شهید غیرت

http://www.duelfa.com/wp-content/uploads/2014/04/ali-khalili.jpg

هرچه فکر کردم جز طرح بالا در ذهنم تصویر نشد! از روز اول که زخم روی گردن علی خلیلی را دیدم، بیش تر به نوشته آمد تا زخم. بیش تر فریاد بود تا سکوت. این شد که شد و می بینید. تقدیم به همگی ما مرده پرستان که آدم ها را فقط بعد از رفتن شان دوست داریم!

پانوشت : قال دولت علیه السلام : من انصرف عن الیارانه وجب له الجنه وهذا یعنی کشک!

کاملا بی ربط : تو فکر جمع کردن یارانی، ما فکر جمع کردن یارانه!



حاج سعید....
بسم الله الرحمن الرحيم 

السلام عليک ايها الامام الشهدا ، السلام عليکم ايها الشهدا طبتم و طابت الارض التي فيها دفنتم و يا ليتنا کنّا معکم فنفوز فوزا عظيما. 

کاش با شما بوديم و در کنار شما به شهادت ميرسيديم اما غفلت براي من و امثال من و همچنين دست تقدير براي کساني که در آن ايام زاده نشده بودند ، سنشان اقتضا نميکرد که در اين مقطع تاريخي به شما لبيک بگويند اينگونه شد که بمانيم و خاطره گو باشيم . انشالله در نبردي ديگر غفلت نکنيم ، گفتش که ، با اين تصاويري که زديد ياد اين بيت افتادم که گفت : 

از حسن روي يوسف دستي بريده بيني 
از حسن دلبر ما سرها بريده باشد 

ياد و خاطره شهداي استشهادي را گرامي ميداريم از شهيد 13 ساله حسين فهميده و از علمدار شهيد استشهادي عباس دوران و باز در چند روز ديگه 13آبان ياد و خاطره همه ي شهدا و بزرگ مردهايي که چون وزوايي ها و علم الهداها و بر و بچه هايي که در تسخير لانه جاسوسي که منجر به انقلاب دوم شد دست داشتند اين رو نيز گرامي ميداريم . باز هم تقدير و تشکر از همه شما و دست اندرکاران اين مجموعه که هر از گاه يکبار که ميبينيد گرد و غبار بيشتر ميشه سعي ميکنيد با زنده نگه داشتن ياد اون عزيزان ، خط پدافندي رو گرم نگه داريد ، براي روزهاي سخت در آتيه اي نزديک . موضوع صحبت ما امشب بحث اين که چرا بايد بگوئيم ده سال دفاع مقدس؟ نيست چرا که اين رو در جاهاي مختلف صحبت کرديم نوارش هست و خاطرم هست که چهار پنج سال پيش که خدمت برادر عزيزم آقا سيد انجوي آمديم در محفل گرم و باصفاي ايشان ارائه داديم که چرا ميگوييم ده سال دفاع مقدس . يک چيزي هم همين الان عرض کنم چون بعدا ممکنه در لابه لاي صحبتها يادم برود .همانجا که محفل گرم انجوي را ديدم و آن کرور جمعيت جوانهايي که ايشان با زحمت با دست خودش زير اون خيمه جمع کرده بود ، همان موقع ميدانستم که حسودها نميگذارند اين داستان باقي بماند و شد همان چه که شد! اگر چه که کور خوندن! به حسب اطلاعاتي که دارم الآن محفل گرمتر و باشکوهتر هست و دورادور از همين جا عرض کنم دستشان را هم ميبوسيم بابت همه ي زحمتهايي که کشيدند ، حالا اين که محبوب عده اي اند و مغضوب عده اي، «سيد» کار درستي که کرد ، داستان رو سياسي نکرد و شيپورزن اين و آن هم نشد و لذا به هر حال بايستي يه کمي سختي بکشد. 
و اما اين که چرا ده سال دفاع مقدس ؟ ما بايد قد و قواره اون عزيزي که سوال رو پرسيده را نگاه کنيم ببينيم چند سالشه اگه موهاش مثل ما سفيد شده بود بايد ازش پرسيد که کي انقلاب شد؟ 22بهمن57، تا قبل از شروع جنگ تحميلي ، 31 شهريور 59 که البته اين تاريخ اشتباهه از 25 روز قبلش توي قصر شيرين جنگ شروع شده ، ثبت شده که اصلا دشمن يورش آورده داخل ، چيزي حدود 200کيلومتر مربع ما ، پاسگاه خان ليلي و مقابل قصرشيرين اينها اصلا اشغال شده بود حالا اين بحث رو جاي خاص خودش بايد بگيم. نگاه ميکني به صورتش ميبيني که علي الظاهر ميخوره که نسل انقلاب باشه بايد شما سوال کني بگي عزيزم اين جنگهاي داخلي که اتفاق افتاد از چه مقطعي بعد از انقلاب اتفاق افتاده و در کجاها ؟ و بعد اگر که حواسش جمع باشه به تو بگه که يک ماه بعد از اين که انقلاب پيروز شد اولين جريانات در گنبد اتفاق افتاد، بعد سيستان بلوچستان ، بعد خلق عرب بعد خلق آذربايجان بعد خلق کردستان.بايد به طرف بگوييم : اصلا حواستون هست که شما که اين بچه ها رو زير بليطتون گرفتيد اين داستان چيه؟ ما براي تو متاسفيم که اگر سخن مقام معظم رهبري را که اسم ميبري ولي مرامت مرام آقاسيدعلي نيست ، گوش ميدادي! همين چند ماه پيش بود آقا راجع به همين نکته اشاره کردند : اگر چه که ما ميگوييم هشت سال اما واقعيت اين است که از ما از همان يک ماه بعد از پيروزي انقلاب نبرد داشتيم. 
سخت ترين نبردها را هم توي کردستان داشتيم که همين الان هم اينها آتش زير خاکستر است ، خيلي ها دوست دارند که دومرتبه يک اتفاقي بيفته. بعضا هم خبراش مياد. اينو مفصلا صحبت کرديم . متاسفيم که بعد از 5 سال پرده ي گوش يه سري باز ميشه ، ما براي شماها متاسفيم ، خب ارجاع ميديم برن نواراشو گوش بدن اگر شک و شبهه اي داشتن توي اين بازيگري تاريخي ، باز ماييم که مطالبات داريم که چرا اين دو سال جنگ ما رو نديده اند؟ هماني که شاگردي محمد بروجردي رو کرده و شاگردي احمد متوسليان و همت رو کرده و خيلي از اين شهدا منتسب به اون دو سال هستن شما چرا پاک کرديد اينو از توي تاريخ ما؟ براي چي؟ به چه حقي؟ من متاسفم براي توي نظامي که اين سوال ميکني از اين بچه که چرا اينو عنوان متن صحبتاتون قرار داديد ؟ تو که حداقل بايد افتخار بکني براي اين دو سال درجه ميدن به آدم ، ارتقاء رتبه ميدن پول ميدن . چرا تيشه به ريشه خودت ميزني اقلا بذار غريبه سوال بکنه ، ما براي تو متاسفيم تو تاريخت يادت رفته از بچت ديگه نميشه توقع داشت ، چه نسلي! طفلکي وله تو اين خيابونا معلومه که بايستي با تاريخ دفاع مقدس خودش نه ممدلي ميرزا و شاهان و پادشاهان اينها رو که بايد توي دروس بخونه تقصير نداره ، تقصير نداره. چرا که بررسي کردن ديدن که بچه از زماني که ميره دوره دبيرستان تا دانشگاه توي اين مقطع حداقل اين پنج شش سالي که مطلب و خوراک بهش دارن ميدن. توي دوره دبيرستان ، راهنمايي و دانشگاه توي هر پرسي رو که ميگذرونه توي اين يک سال متوسط بين 3 برگ تا 12 برگ راجع به انقلاب و دفاع مقدس مطلب ميخونه بچه در طول سال. در اين جمهوري اسلامي ، در عصر حکومت عدالتخواه ، در عصر آموزش و پرورش دولت توحيدي ، در عصر آموزش عالي دولت کريمه ، توي همين عصر و همين کتابها و همين طرح درس بين 3 برگ تا 12 برگ راجع به کل انقلاب و دفاع مقدس حق داري تو سوال کني ، حق داري سوال کني که چرا 10 سال؟! 

اما مطلبي که متناسب با بحث امشب ما باشه ، حسين فهميده ، من عمق اين حرکت رو اونجا متوجه شدم ، لبنان بودم رفتيم منزل پدر دو تا شهيدي که بچه هاش عمليات استشهادي کرده بودن به نام علي منيف اشمر (قمر الاستشهاديون) اين بچه اينقدر خوشگل بود و زيبا هست به نام ماه استشهاديون به نام قمر الاستشهاديون معروفه .ابو عصام اشمر پدر اين شهيد ما رفتيم خونشون و عرض ادبي بکنيم . اهلا و سهلا ، گفت که من ميدونم تو اينور و اونور ميري صحبت ميکني دو نکته رو بايستي يادت باشه يکي اين که پات ايران رسيد ميري حرم حضرت روح الله دو رکعت نماز به جاي من به جا مياري ميگي آقا روح الله دمت گرم ما به برکت تو شيعه ي واقعي شديم البته ما قبلا شيعه بوديم ، از زمان ابوذر جبل عاملي ها شيعه اند. اما تو که آمدي داستان ما فرق کرد تازه فهميديم شيعه واقعي يعني چي؟ نکته ي دوم اين که ازت نميگذرم بايد هر جا که رفتي و اسم بچه منو بردي و خواستي داستان رو تعريف کني براشون ، ميدونيد ، پسرش به خودش بمب بست و رفت تو يه ستون اسرائيلي و زد 13 تا از اسرائيلي ها رو به درک واصل کرد گفت هر جا رفتي راجع به پسر من صحبت کردي به جماعت ميگي که جماعت! پسر من شاگرد مکتب حسين فهميده است. 
من يه دفعه همينجوري موندم! گفتم حاجي! مگه شما ميشناسيد حسين فهميده رو ؟! 
اينقدر ناراحت شد از دست من . گفت ما نميشناسيم ؟!! مگه امام راجع به اون نگفت : به من رهبر نگوئيد رهبر ما طفل سيزده ساله ايست که با نثار و اهداء جان خود چنين حماسه اي را ايجاد کرد. 
بعد اونجا يه چيزي به ذهنم زد که حسين فهميده ابتداي جنگ يه حرکتي رو که ما هم شنيديم يعني نارنجک به خودش وصل کرد و رفت زير تانک . نظاميها ميدونن اين حرکت از نظر نظامي يه نارنجک بردي نداره مگر اين که بندازي تو اون دريچه نزديک افراد داخل تانک. بندازي تو برجک وگرنه زير تانک کاري نميکنه! نميدونيم چه اتفاقي افتاده يه نارنجک رو منفجر بکني زير تانک نميدونيم چي ميشه! ميدونيم که از نظر نظامي زياد حرکت مثبتي نيست ، ولي اصلا اين مهم نيست! يعني اين اشتباهه که تو بياي فکر کني ، بگي آقا اين دروغه يا راسته! خب رفت ، بچه آموزش نديده بود اين بچه خودشو به کشتن داد ، نارنجک رو منفجر کرد زير تانک خودش تيکه پاره ميشه تانک خش بهش نميفته ، داستان اين نيست. يه موج تاکتيکي اونجا اتفاق افتاد ، در اثر اين انفجار اما اينو ميخوام به شما بگم که يک شعاع استراتژيکي اين انفجار داشته موجي که چندين کيلومتر اونورترش رو توي خاورميانه و لبنان در بر گرفت. به همه ياد داد که در اوج ناتواني ميشه يه چنين کاري کرد. اين نکته بسيار مهمه . براي رضاي خدا کار کردن چيزيه که خودش وعده داده و سفارش داده که جاويد ميمونه. مثل کار امام ، ممکنه که در عصر تو به نتيجه نرسه و تو نبيني اون آثار رو. 
مصداق واقعيش اونهايي بودن که رفتند ، الان که داريم باهم صحبت ميکنيم تيکه استخوانها تو کانال والفجر مقدماتيه ، فکه ، کنجانکن ، مهران ، کانيمانگا ، دوپازا ، اسمش هم اصلا نشنيدي. تيکه استخونه اونجاست . شرط هم با تو نکرد ، شيميايي ميزدند ، اصلا شرط نکرد که يه ماسک دو هزار تومني نداري بهش بدي ، خب نده . رفت! بي مزد و منت . براي رضاي خدا . نتيجشو کي ميگيره چه کسي ميدونه و ميبنه چه وقت ميگيره؟معلوم نيست. الان اومد اينجا ، بچه است تو اين سنه ببين نگاه کن با اين چهره معصومانه داره نگاه ميکنه از صدتا کلمه من اينجا دوتاشو شايد بگيره و يه پيامي رو اينجا بگيره ، همينقدر. تو بردي. 
اين پسره بود که توي قصه اردوگاه اسرا ، وقتي که خبرنگار هندي بي حجاب اومد باهاش مصاحبه کنه ، بچه گفت مصاحبه نميکنم باهات. يادتونه؟ پارسال بود ، پيرارسال بود آورده بودنش تلويزيون. موهاش سفيد شده بود و مجري برنامه ازش يه سوالي کرد ، گفت آقا تو اونجا يه چيزي گفتي به اين زن خبرنگار. گفت که اول راه نداد زنه رو تو . توي اردوگاه اسرا اين بچه 14 ، 15 سال سنشه ، گفت که تا حجاب نذارين نميشه. زن قبول کرد ، خودش اسيره ولي اونجا اينو تو مشت خودش گرفت. خبرنگار رفت يه چارقدي انداخت سرش و اومد بعد هم که اومد ، نگاهش نکرد سرشو کرد اونطرف و گفت: اي زن به تو از فاطمه اينگونه خطاب است/ ارزنده ترين زينت زن حفظ حجاب است. 
مجري ازش پرسيد تو بالبداهه اينو از کجا آوردي؟ اين شعر رو و اونجا حضور ذهن داشتي؟ گفت: بچه بودم ، حالا وقتي داره اون فيلم رو نشون ميده 14 پونزده سال بيشتر سن نداشته حالا بچه بوده کي بوده؟! بابام دستمو گرفت برد هيئت.در اين هيئت ديدم اينو زدن، اين شعر رو نوشتن. خوشم اومد حفظ کردم. 
کجا به کار اومد ؟! موصل ، ابوغريب. اسيره ادامه ميده ، تو اردوگاه وقتي هنديه داشت ميرفت يهو برگشت ، اومد جلوم زانو زد گفت ميدوني چيه؟ يه بچه دارم اندازه تو ، از خدا ميخوام بهش مثل تو دل و جگر بده. ميدونه که اين پاشو از اينجا بذاره بيرون پدر اين بچه رو در ميارن . ميفهمه اين گدازه آتشفشان روح الله است که اينجا اسير شده . اين اثر کار فرهنگيه! اما جماعت! امروز سر يه دوراهي هم ماها هستيم و يک مصيبتي که همه ي ما و بروبچه ها و خودمونو گرفته که : 

از شهيدان مانده تنها جامه اي 
مانده تنها استخواني و پلاک و نامه اي 

گر وصيت نامه ها را خوانده اي 
پس چرا بين دوراهي مانده اي 

چرا امروز کلافه ايم؟ گميم؟ ، مسير کدومه؟ تقصير نداره ، جامعه حرفهاي مزخرف داره ميزنه ، بچه هم قاط ميزنه. بچه داره ميشنوه آي دوددور دود دود شيپور دارن ميزنن امروز افتتاح نماد ملي ، افتتاح نماد ملي ، افتتاح نماد ملي! يک ميخي رو تو زمين تهرون کردن ، آقا چقدره؟ اين 400 متر بلنديشه ، بکشي خودت رو بلندي اين برج به بلنداي بلندي ما نميرسه. به بلنداي شهيد بلندي ما نميرسه . چي چيرو و نماد ملي 266 ميليارد تومن خودت اعلام کردي خرج کردي که اين بيل بيلک رو هوا کرديد که يارو بياد چقدر پول بليط بده بره اون بالا رستوران گردون براي کي؟ براي چي ؟ بعد از اونور اعلام ميکني که تهرون به اين بزرگي مدرسه براي بچه هات نداري ، سرمايه دارايي که فرار کرده بودن يکي يکي دارن برميگردن ميان ساختمون مدرسه ها رو پس ميگيرن. باشه 400 دانش آموز بدبخت بيچاره بشن ، الاف بشن . همينجوري دارن برميگردن نه از پنجره که از در بعد افتخار ميکنيم ، نماد ملي ، نماد ملي! 
کلمات جاي خودش رو داره عوض ميکنه ،کلمات جاي خودشونو عوض کردن، طرح جهادي جمع آوري زباله! 
طرح جهادي کشيدن فاضلاب ! 
طرح جهادي جمع آوري زباله در کوهستان! 
نميدونم واقعا اين اتفاقات خيلي هاش مطمئنم که سهوا اتفاق نميفته. 
اينه عزيزم ، خشت اول چون نهد معمار کج تا ثريا ميرود ديوار کج ، خشتا داره کج گذاشته ميشه بعد همينجوري ميبيند خواهرمو دارن ازم ميگيرن برادرمو دارن ازم ميگيرن ، راستش ميدونيد چيه دوستان؟ خود اينهايي هم که عکسشون رو زديد همون موقع ميفهميدن که من اين کاره نيستم که علم رو بدن دست من. اما سر يه دوراهي بودن ، ميدونيد! سر يه دوراهي! يکي اين که زمينشون اشغال شده بود و اگر که نميرفتن زمين رو نميگرفتن امروزه خيليامون اسممون جاسم و ابوشيمبل و ابوپشمک بود. 
از اون طرف هم ميدونست که اگر بره شهيد ميشه و قطعا توي اين مسير اين اتفاقات ميفته. علم ميفته دست من که اين کاره نيستم. 
يا حسين! چي ميشنوه آدم؟ ديگه اصلا رقمهاي زير ميليارد زمين خواريها ، کمتر از چندين هکتار اصلا نميشنوه آدم ، اختلاسها و فلان و اينها و اينقدر پرروگري و بي شرمي اينها فقط اعلام ميکنن: آقاي الف ب ، ب جيم ، جيم چ ، ح خ ، دال ذال ، ر ز ، سين شين ، صاد ضاد، طا ظا ، عين غين ، ف قاف ، ه خ ، کاف گاف ، لام ميم ، فاين تذهبون ؟ کجا داريد ميريد ، کجاداريد ما رو ميبريد. 
شيراز ! شيرازهيچي نداشته باشه ، يه عبدالله رودکي داشته باشه. 
عبدالله رودکي که تا قبل از شهادتش همه ي آمال و آرزوش اين بود ، به خود من گفت ، روي قايق توي خليج فارس ، دستشو کرد طرف آسمون گفت يا فاطمه! از تمام عمرم اگه يه روز مونده که به من اين فرصت رو بديد که يه ناو براتون بزنم. نشنيده بودي ازش نه؟ نبايد بشنوي تو ! نبايد به تو اتقال پيدا کنه! اينجوري حسرت اينو داره! اون وينسنس که يه هواپيما از تو زده ، داغش رو براي تو هيچ وقت زنده نميکنن! قرار بود که تو انتقام بگيري اما کو انتقام؟ کو اصلا حسرت؟! ولي بالاخره عمرش قد نداد رو اون قصه ، عيب نداره ، انما الاعمال بالنيات. 


مردم فريب و فتنه جهان را گرفته است 
مکر و ريا زمين و زمان را گرفته است 

اي مردم صداقت و اي مردم ريا 
اي مردم زور و زر و فقر و بوريا 

ديروزتان حماسه و تکبير و طبل و تير 
امروزتان تجمل و خاموشي و دريغ 

ديروزتان گرسنگي و غيرت و غرور 
امروزتان غارت و ساز و سرور و سور 


ديروزتان صلابت کوه و خروش رود 
ديروزتان فراز و امروزتان فرود 

اي در حضور حادثه ايستاده ها 
اينک ميان بستر غفلت فتاده ها 

مردم سوال ميکنم آيا خدا چه شد؟ 
شور و نواي قدس و غم کربلا چه شد 

آيا وصيت شهدا را شنيده ايد ؟ 
آواز عاشقان خدا را شنيده ايد 

گلپاره هاي سوخته بر دوشتان نبود ؟ 
تنهاي زخم خورده در آغوشتان نبود ؟ 

حق با شماست اينکه زمين سر به سر رياست 
حق با من است اينکه زمين خاک کربلاست 

حق باشماست نام و شرف را نيافتيد 
دنبال نام و ننگ به هر سو شتافتيد 

حق با شماست زندگي و نان برادرند 
از مستي و شراب به هم آشناترند 

خرماگران عافيت اهل خدا شدند 
اهل خلوص نيز مقدس نما شدند 

حق با من است اين که علي نان شب نداشت 
يک جو طلب ز مصر و حجاز و حلب نداشت 

حق با من است اين که علي هم فقير بود 
دنيا به او ز عطسه بز هم حقير بود 

حق با شماست دست گروهي فراخ شد 
هر کس رسيد تشنه بازار و کار شد 

رفيقا رو نگاه ميکني يکي شرکت زده ، اون يکي دنبال گاو داري ، اون يکي دنبال پرورش بوقلمون ، اون يکي دنبال جوجه کشي ، اون يکي دنبال ... 

هر کس به نان رسيد خدا را ز ياد برد 
قوم نماز قبله نما را ز ياد برد 

حق با شماست اين که فراموش ميشويد 
چون سنگ بي تفاوت و خاموش ميشويد 

حق با شماست آري حق با من و شماست 
حق با من و تو نيست حقيقت فقط خداست 

اي مردم جراحت و جنگ و جنون و درد 
اين دوره فتنه گر به ايمانتان چه کرد 

گيرم خدا براي شما نان نميدهد 
آبا کسي براي خدا جان نمي دهد؟ 

مردم سوال ميکنم آيا خدا چه شد؟ 
شور و نواي قدس و غم کربلا چه شد؟ 

فردايتان چه ميشود اي مردم بزرگ 
اينک شما و هي هي چوپان و دشت و گرگ 

مردم هنوز رآيت توحيد با شماست 
سرداري از قبليه خورشيد با خداست 

توي حرم خدا ، يه مصريه بغلم کرد ، گفت: مِن اينَ اَنتَ يا اخِي؟گفتم: ايران.گفت: ايران! احمدي نژاد!ميخواست بغلت کنه استخوناتو ميخواست خورد کنه! يا ليت عندنا رئيس بمثل انتم ، احمدي نژاد.اي کاش يه رئيس جمهور داشتيم ... 
آخه اين چيه؟ شما از کجا عاشق اين شديد؟ 
- تعرف ليش انتم اعزاء اَمام کل العالم؟ ميدونيد براي چي شما عزيزيد؟ 
مصريه داره به من ميگه! بعضي چيزا رو بايد با آب طلا آدم بنويسه . ميدونيد براي چي عزيزيد شما؟ دوست داشتني هستيد؟ گفتم:نه نميدونم. 
- انتم لا رکعتم اَمام کل العالم . شما در مقابل کل جهان رکوع نميکنيد. واي واي واي! واي واي! بعضي جملات آدم رو خرج موشکي ميکنه اصلا! شما جلو دنيا سر خم نميکنيد. آقا ، چقدر عزيزيد شما قدر خودتونو نميدونيد. 
حالا روزي ده هزار تا اس ام اس براي هم بفرسيد ، هي اينجوري ، آقا اين اينجوري شد اون اونجوري شد. 
چيکار کنيم تومون خودمونو کشته ، بيرونمون هم عالم رو به هم ريخته . 
ميدونيد! ميدونيد برکت چيه؟ برکت خود احمدي نژاده؟ نيست. احمدي نژاد عزت داره چون خط شهدا را دنبال مي کنه.احمدي نژاد خامه تفکرات شهدائيه که عکسشونو زديد . احمدي نژاد خامه شهداست.احمدي نژاد خامه همينهايي است که من يه بخشي از زندگيمو باهاشون بودم ، تو نقطه رهايي ، زماني که خط داره شکسته ميشه ، از نقطه رهايي رد شديم ، پاي موانع يه دفعه ديديم يکي اونور رفته داره آورکت درمياره. شماها يادتون نيست اون قديميا يادشونه ، يه آورکتهايي ميدادن ، آورکتهاي کره اي ، سرش دعوا بود اونموقع. اون اوائلي که اومده بود ، قديميا يادشونه. شب عمليات يا حالا يه چن شب قبلش ، آورکت رو درآورد ، آقا آورکت رو براي چي درمياري؟ گفت آقا ميدوني چيه؟ چند دقيقه ديگه که اينجا از توي اين سيم خاردارا عبور ميکنيم و ميريم جلو ، تمومه کار. اينم مال خودتون ورداريد ببريد. 
مسلمون! 4دقيقه ديگه اون تو زخمي ميشي! ميزننت! خون ازت ميره! سردت ميشه! بنداز رو خودت! آورکت مال خودته! 
– ولش کن! اين آورکت هم مال خودتون . 
درک نميکنه امروز جامعه. نميتونه درک کنه. کجاي اين داستان رو براش بگيم؟ بايد چي براش بگيم که بفهمه ؟! 
آقا همت با من بود ، بعد از سه چهار روز کار گشتي ، خسته و کوفته گفتيم: سفره رو بندازيد ناهار بخوريم . سفره رو انداختن ، برنج و يه خورده ماست . يه کنسرو ماهي هم باز کردند. حاجي گفت : امروز غذا چي بود ؟ امروز چي به بچه ها داديد؟ گفتند : حاجي غذا داديم ديگه! همين چيزا. گفت: نه! ميپرسم که ماهي هم دادين؟ گفت: حاجي غذا داديم. گفت :سوال منو جواب بده ، ماهي هم دادي بهشون؟ گفت: نه. قراره فردا بديم بهشون. گفت: خب جمعش کن ببرش . ديوونه نيستن اينا ؟! يه کنسرو ماهي ميخوردي همت! يه کنسرو ماهي!حالا همه نخورده باشن! 
خاطرات خانمش رو گوش ميکرديد؟ گفت : روز آخر که اومد ، دو تا بچه رو انداختم تنگش ، ديدم هي پس ميزنه بچه ها رو! گفتم : بي انصاف ، ما رو تحويل نميگيري! اينا بچه هاي خودتن چرا باهاشون اينجور برخورد ميکني؟ گفت: بيا اينجا يه چيزي ميخوام بهت بگم ، [من تا حالا چندين بار اينو گفتم ، هر دفعه ميگم خودم اذيت ميشم] ميدوني چيه ؟ من کلي بچه هاي مردم رو تو خط گفتم بمونيد ، کسي حق نداره بياد عقب . اونا هم زن داشتن ، بچه داشتن ديگه . و يه مشکلي هم من دارم که اين مشکل نميذاره من پرواز کنم . ميدوني چيه ؟ دوست داشتن زياد تو و اين بچه هاست . اگه اينو بتونم حل کنم منم رفتنيم. ببين گير من عشق زياد به شماست . 
مردم اينا رواني نبودند ، فکر نکنيد مثل يک آدماي موجي بودند ، رواني بودند ، نه ! دوست داشت زنش رو ، بچه هاش رو دوست داشت . ولي ميدونيد خلق الله! يه چيزي رو بيشتر دوست داشتن ، ميدونيد چي رو؟ بعد از خدا شما رو ، که سه نسل بعد بايد بيايد. براي اين که ميدونست يه روزي بايد بياد ، يه ايراني باشه آزاد و آباد. همين چيزي که امروز براي انتخابات شعارشو ميدن . شما رو بيشتر از بچه هاش دوست داشت ، چرا که اگر بچه هاش رو دوست داشت بايد نميرفت ، بايد ميموند! يا از عقب خط بايد ميگفت که: بريد! ، بگيريد! ، اينجوري نبودن . خودشون جلو بودن ميگفتن : بيايد. نه مثل امروز که ميگن بريد بريد. ميرفتن جلو ميگفتن بيايد. اين که ميبينيد اکثر فرماندهامون شهيدن مال ، اينه ديگه! 

آقا جان ! 
براي آمدنت انتظار کافي نيست 
دعا و اشک و التماس کافي نيست 

خودت دعا بکن اي نازنين که برگردي 
دعاي اين همه شب زنده دار کافي نيست 

يابن زهرا راه را گم کرده ايم 
چهره دلخواه را گم کرده ايم 

ما تورا در قعر چاه انداختيم 
يوسف ما چاه را گم کرده ايم 

سلام بر همه ي شهداي شما. سلام بر شهدا يوم ولدتم ، روزي که زاده شدند ، سلام بر همه ي شهدا ، يوم استشهدتم ، روزي که به شهادت رسيدند ، سلام بر شهدا يوم يبعث حيا ، سلام بر همشون در روزي که باذن الله برانگيخته خواهند شد و در چنين روزي به ميثاق ما با شما گواهي خواهند داد. 
والسلام عليکم و رحمت الله و برکاته 
یزدفردا


از قدیم آورده اند که نجابت زیاد کثیفی به بار می آورد. طی یک ساله گذشته و در پی تماس ها و پیام های مکرر آمریکا برای مذاکره با ایران، در عین بی اعتمادی تاریخی ایرانیان به این شیطان بزرگ، دولت جدید برای آخرین بار توبه ی گرگ را پذیرفت و قدم در مسیر مذاکره گذاشت.

در مقابل آمریکا به جای استفاده از فرصت مذاکره برای حل بحران هایی که در خاورمیانه گریبان گیر آن هاست، روی خوش را به خیال باطل، عقب نشینی تصور کرده و دهان به فحاشی گشود.

دلبستگی بیش از پیش سردمداران آمریکا به گزینه های روی میزشان، حاکی از ضعف آنان در تحلیل است که روی گشاده دولت ایران را عقب نشینی معنا کرده اند. غافل از آنکه ملت ایران به گوشند که مبادا ((غلطی از آن ها سر بزند!)).

اگر آمریکا امروز خواهان ماجراجویی جدید در خاور میانه است؛ باید بداند ما هرگز در جنگ پیش قدم نبوده و نخواهیم بود، اما اگر غلطی از او  سر بزند پاسخ آن را در کمتر از چشم به هم زدنی خواهد دید. پاسخی نه محدود به خاک آمریکا، بلکه در هر نقطه از جهان که منافعی دارد.

و اما مجموعه ای که در زیر مشاهد می کنید هدیه ای است برای دیواره های کاخ سفید. هدیه ای برای  جناب رییس جمهور، که هرگاه سرشان از برف های روی میز در آوردند، نگاهی هم به آن ها بیاندازند.











tadbir


للحق

طرح نوشت : تا دیروز کارهای احمدی نژاد گداپروری بود و دور از کرامت شهروندی. شیخ حقوق دان آمد که کرامت را به شناسنامه ایرانی بازگرداند. متاسفم که کرامت را باید در صف های طویل، زیر باران و برف و با فشار مضاعف تحویل بگیریم.

کاملا بی ربط : دستم نقاشی بلد نیست اما دلم برایت پر می کشد!


عکس انقلاب

نويسنده: سيد مرتضي آويني

ميلان كوندرا 1 معتقد است كه رمان ماهيتاً در جست‌وجوي كشف معماي «من» است. نه آن‌كه درصدد كشف اين معما برآيد، نه؛ رمان با اين پرسش كه «من» چيست و چه وضعي در جهان دارد آغاز مي‌شود. او به خوبي بر اين معنا واقف است كه اين پرسش صورتي مابعدالطبيعي يا فلسفي و يا حتي روان‌شناختي ندارد. مسلماً رمان‌نويسي با فلسفه نسبتي دارد، اما اساساً رمان اين پرسش را از آن منظر كه فلسفه يا روان‌شناسي طرح مي‌كنند در ميان نمي‌گذارد؛ و براي رسيدن به جواب نيز راه ديگري را طي مي‌كند.

آدمي همچون من كه از خاك شرق برآمده، ريشه‌اش در همين خاك محكم شده، در زير همين آسمان شاخ و برگ گسترانيده و از باران وحي و شهود قلبي سيراب شده است مي‌داند كه معماي «من» گشودني نيست و معماي «من» يعني همه‌ي معماي هستي … و اين معما ـ يا بهتر بگويم «راز» ـ گشودني نيست كه نيست؛ نه با رمان كه با هيچ چيز ديگر. راز اگر در دام انكشاف مي‌افتاد كه ديگر راز نبود. ميلان كوندرا نيز انتظار نمي‌برد كه رمان اين راز را بگشايد. اين‌قدر هست كه رمان مي‌‌تواند از عهده‌ي بيان اين «وضع» برآيد، وضع انسان در جهان، يعني آنچه كه ميلان كوندرا به تبعيت از هيديگر 2 آن را در «جهان بودن» 3 مي‌خواند.

انسان اگر به اين پرسش دچار شود كه پيش از آن‌كه چشم در اين جهان بگشايد كجا بوده است، چيزي به ياد نخواهد آورد، اما در عين حال برايش باوركردني نيست كه پيش از پا گذاشتن در اين عالم، در «جايي ديگر» نبوده باشد. مواجهه با همين پرسش كافي است كه پرده‌ي توهمات را بدرد و از وراي عاداتي كه صورت رازآميز عالم را انكار مي‌كند چهره‌اي ديگر از واقعيت را به انسان نشان دهد: «ما در جهان «افكنده» شده‌ايم». احساس اين حضور ـ حضور در جهان - با حيرتي همراه است كه اولين منزل هجرت است از فطرت اول به فطرت ثاني، از جهان تنگ و كوچك روزمرگي‌ّ‌ها به جهاني ديگر كه ميلان كوندرا آن را بيش از همه در آثار كافكا 4 يافته و ستوده است: «قصر» در كجاي عالم است و «محاكمه» در كدام دادگاه واقع مي‌شود؟ گرگورا سامسا 5 در كدام شهر، كدام كوچه و در كدامين خانه چشم ازخواب گشوده و خود را روي تختخوابش چون حشره‌اي بزرگ يافته است؟ ميلان كوندرا مي‌گويد ـ و بحق مي‌گويد ـ كه در قرن حاضر ناگهان جهان در پيرامون انسان بسته شده و زندگي به يك دام مبدل شده است. كافكا مي‌پرسد: در جهاني كه عوامل تعيين‌كننده‌ي بيروني آن‌چنان نيرومند هستند كه اختيار و آزادي انسان ديگر معنايي ندارد، چه راهي براي او باقي مانده است؟ اين پرسش را كافكا فقط به عالم نظام‌هاي توتاليزم باز نمي‌گرداند، بلكه همه‌ي وسعت زندگي بشري را در اين روزگار در نظر دارد. «قصر»، «محاكمه» و «مسخ» وضع بشر امروز را در جهاني كه مغلوب يك نظم جهنمي و ناخواسته است بيان مي‌دارند و اين كار نه از فلسفه برمي‌آيد و نه از هيچ هنر ديگري جز رمان. ميلان كوندرا مي‌گويد كه رمان آن چيزي را بيان مي‌كند كه جز با رمان قابل بيان نيست؛ و البته اين سخن درباره‌ي ديگر هنرها نيز صادق است. كوندرا مي‌نويسد:

در ضمن نوشتن «بار هستي» 6 است كه من، با الهام گرفتن از شخصيت‌هاي رمانم كه همگي به گونه‌اي از جهان كناره مي‌گيرند، درباره‌ي سرانجام گفته‌ي معروف دكارت، 7 كه انسان را «ارباب و مالك طبيعت» مي‌شمارد، انديشيده‌ام. اين «ارباب و مالك»، پس از آن‌كه موفق به انجام دادن معجزاتي در علوم و فنون شد، ناگهان پي برد كه مالك همه چيز نيست: نه ارباب طبيعت است (زيرا طبيعت كم‌كم از صحنه‌ي كره ي زمين كنار مي‌رود)، نه ارباب تاريخ است (زيرا تاريخ از اختيار او خارج شده است) و نه ارباب خويشتن است (نيروهاي غيرعقلي روحش او را هدايت مي‌كنند). اما اگر انسان ديگر ارباب نباشد، پس چه كسي ارباب است؟8

او مي‌گويد:

رمان، هستي را مي‌كاود نه واقعيت را9

و بنابراين:

دنياي كافكايي به هيچ واقعيت شناخته شده‌اي، شبيه نيست. دنياي كافكايي «امكان نهايي و واقعيت نيافته‌ي» دنياي بشري است. اين امكان در پس جهان واقعي ما نمايان است و آينده ي ما را پيشاشيش اعلام مي‌كند. 10

كافكا چگونه كافكا شده است؟ مسلماً او نخست با جهان پيرامون خويش يكي شده و بعد، از آن فراتر رفته است. ديگر آن‌كه براي كافكا، «نوشتن» چيزي هم‌شأن «نفس كشيدن» است و به عبارت بهتر، چيزي هم شأن «زيستن» … آقاي «كاف» در «قصر» و «محاكمه» چه كسي جز خود اوست؟ گرگوار سامسا چه كسي است جز خود او كه از صورت «فرد منتشر»، از صورت انسان‌هايي كه جهان امروز همه‌ي آن‌ها را به يكديگر شبيه كرده است، فراتر رفته و باز هم خويشتن را و وضع خويشتن را در برابر جهان مي‌نگرد؟ مگر نه آن‌كه دنياي كافكايي صورت تمثيلي و ساده شده‌ي همين جهاني است كه با تمركز تدريجي قدرت و ايجاد يك نظم جهنمي صنعتي و ديوان‌سالارانه ما را احاطه كرده است؟ همان‌طور كه ميلان كوندرا گفته است، نه تنها دولت‌هاي توتاليتر روابط نزديك ميان رمان‌هاي كافكا و زندگي واقعي را آشكار كرده‌اند، بلكه:

جامعه‌ي به اصطلاح دموكراتيك نيز فراشد [پروسه‌‌ي] زداينده‌ي شخصيت و پديدآورنده‌ي ديوان‌سالاري را به خود مي‌بيند. 11

اما:

رمان نويس نه مورخ است نه پيامبر، او كاوش‌گر هستي است. 12

اين كاوش‌گر هستي، جهان را با عقل فلسفي نمي‌نگرد، بلكه وضع خويش را در برابر عالم حيات روايت مي كند و بر همين روايت يا بازگويي است كه نام «رمان» يا «نوول» نهاده‌اند.

در داستان‌هاي امروز، خلاف قصص پيشينيان، اعاظم و قهرمانان نيستند كه آفاق انساني را در وجود و حيات، عمل و گفتار خويش تعيّن مي‌بخشند، بلكه «من‌»ها يا «افراد منتشر» در روي سياره‌ي خاك هستند كه چگونگي حضور خويش در جهان را باز مي‌گويند. وضع دُن كيشوت در برابر جهاني كه او را در احاطه داشت وضع قصص پيشپنيان در برابر رمان جديد است. دن كيشوت زماني به جست‌وجوي ماجراهاي قهرمانانه‌ي شواليه‌هاي قرون وسطا از خانه بيرون مي‌آيد كه عصر قهرمانان سپري شده است. زيبايي اسرارآميز رمان سِروانتس 13 در همين جاست. پهلوانان باستاني ايران اكنون حتي در كلام نقّالان نيز زنده نمانده‌اند؛ آن‌ها در آخرين نفس‌هاي احتضار خويش، اين سوي و آن سوي، در اين شهرستان و آن روستاي دورافتاده، معركه مي‌گيرند و زنجير مي‌درانند و مجمعه‌ي فلزي پاره مي‌كنند و زير چرخ‌هاي كاميون مي‌خوابند و كلاه مي‌گردانند تا از گرسنگي نميرند. در اعصار جديد، وضع بشر در برابر جهان، يعني «چگونه بودن»اش، تغيير كرده است و اين وضع جديد، داستان‌ها و داستان‌سرايي مناسب خويش مي‌طلبد. دُن كيشوت در ميان احساس ترحم خانواده‌ي خويش مي‌ميرد و با او نسل قهرمان به انقراض مي‌رسد.

اكنون در سراسر جهان، همه‌ي ارواح منتظر دريافته‌اند كه عصر تازه‌اي آغاز شده است. با اين عصر تازه، انسان تازه‌اي متولد خواهد شد ـ كه شده است ـ و او روايت تازه‌اي از چگونه بودن خويش بازخواهد گفت. اگر قرار باشد كه رمان تحول يابد ـ و چاره‌اي هم جز اين نيست ـ تنها از اين طريق است، از طريق تحول «من».

ميلان كوندرا معتقد است كه رمان دستاورد اروپاست ؛ و راست مي‌گويد. او آمريكا را نيز دنباله اروپا مي‌داند، اما فراتر از اين، حتي اگر ميلان كوندرا بر اين معنا تصريح نكرده باشد، در همه جاي دنيا رمان‌نويسان موفق در بازگويي روايت «من»، ناگزير از رجوع به مصدر و منشأ ادبيات داستاني معاصر، يعني اروپا، بوده‌اند. تمدن اروپايي انسان‌هاي سراسر كره‌ي زمين را به يكديگر شباهت بخشيده است و رمان نيز در ايجاد اين وحدت تاريخي كه فرهنگ‌ها و تمدن‌هاي عظيم همه‌ي اقوام غير اروپايي را نابود كرده، شركت داشته است. ميلان كوندرا مي‌نويسد كه:

برقراري وحدت تاريخ كره‌ي زمين، اين رؤياي بشريت … با فراشد تقليل سرگيجه‌آوري همراه بوده است… خصلت جامعه‌ي معاصر، به گونه‌اي وحشت‌آور، اين طالع نحس را استوار مي‌كند: زندگي انسان به نقش اجتماعي او تقليل مي‌يلبد. 14

او راست مي‌گويد. انسان جديد تا حدّ عضوي مكرر از يك دستگاه عظيم كه به صورتي وحشت‌آور و كاملاً غيرانساني، دقيق و منظم و بي‌وقفه كار مي‌كند كاهش يافته است. فرديت انسان و آزادي و اختيار او در يك حيات اجتماعي موريانه‌وار مستحيل شده است و «من» ها را ديگر نمي‌توان از يكديگرتميز داد. ميلان كوندرا مي‌نويسد:

… اما بدبختانه، رمان را نيز موريانه‌هاي تقليل مي‌جوند، موريانه‌هايي كه نه تنها از مفهوم جهان، بلكه از مفهوم آثار نويسندگان نيز مي‌كاهند. رمان (مانند سراسر فرهنگ) بيش از پيش، در دست رسانه‌هاي همگاني افتاده است …. كافي است كه هفته‌نامه‌هاي سياسي اروپايي و آمريكايي، خواه چپ و خواه راست، از تايمز گرفته تا اشپيگل، را ورق بزنيم تا دريابيم همه‌ي آن‌ها ديد يكساني درباره‌ي زندگي دارند… اين روحيه مشترك رسانه‌هاي همگاني … روحيه‌ي زمانه ماست. اين روحيه، به نظر من، مغاير با روح رمان است.15

و بعد ميلان كوندرا به اين نتيجه مي‌رسد كه:

رمان زوال‌پذير است، به همان زوال‌پذيري غرب عصر جديد.16

رسانه‌هاي همگاني، از روزنامه‌ها گرفته تا راديو وتلويزيون، در همه جاي دنيا و حتي ايران، فرهنگ را مبدل به ضدّ فرهنگ مي‌كنند. رسانه‌هاي همگاني ماهيتاً چنين‌اند؛ آن‌ها كلمات را به اشيا تبديل مي‌كنند تا آن‌ها را به حيطه‌ي معادلات و محاسبات مربوط به توليد و مصرف و عرضه و تقاضا بكشانند. در رسانه‌هاي همگاني، فرهنگ نوعي كالاست كه مطلوب ذائقه‌ي مصرف‌كنندگان توليد مي‌شود. كافي است في‌المثل به ازاله‌ي معنوي كلمه‌ي «ايثار» در رسانه‌هاي همگاني در طول اين چند سال بعد از اتمام جنگ نظر كنيم. ايثار در حقيقت امري خلاف آمد عادت است كه پرتويي از خورشيد ذات انسان را تجلي مي‌دهد. در سال‌هاي جنگ، اين كلمه مي‌توانست به راستي بر مدلول حقيقي خويش دلالت كند، اما از آن هنگام كه اين كلمه در كف رسانه‌ها افتاد و آن‌ها تلاش كردند تا آن را در «مكانيسم توليد فرهنگي» خويش معنا كنند، «ايثار» رفته‌رفته از معنا تهي شد و اكنون آن جز پوسته‌اي ظاهراً سالم اما تهي از مغز باقي مانده است. رسانه‌هاي همگاني مي‌كوشند كه فرهنگ را فرموله كنند و فرموله كردن فرهنگ مفهومي جز تبديل فرهنگ به ضدّ فرهنگ ندارد. «عادت» نه تنها عمل را از معنا تهي مي‌كند بلكه در برابر تعالي و تحول معنوي نيز مي‌ايستد. عادت انسان را به ايستايي مي‌كشاند حال آن‌كه تعالي در تحول و پويايي است.

از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من

كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم

وقتي كلمه دچار شيئيت مي‌شود، بيش از همه، كلماتي كه بر معناي مجرد دلالت دارند آسيب مي‌بينند، نه كلماتي هم‌چون ميز و تخته و اسب و اصطبل. چنين است كه زبان گرفتار بحران مي‌شود و چه كسي است كه بتواند بحران زبان را در اين روزگار انكار كند؟ رسانه‌هاي همگاني به صورتي مكانيكي اقوام و انسان‌هاي كره‌ي زمين را به يكديگر شبيه مي‌سازند و تفاوت‌هاي فرهنگي را از ميان برمي‌دارند. اين همان پروسه‌ي كاهشي است كه ميلان كوندرا از آن سخن مي‌گويد. بنيان ادبيات بر زبان استوار مي‌شود و بنابراين، وقتي زبان گرفتار بحران شود، ادبيات نيز مبتلا خواهد شد.

روح زمين عصر تازه‌اي را انتظار مي‌برده است و اين انتظار در ادبيات داستاني و نمايشي اواخر اين قرن موج مي‌زند. ادبيان اين قرن روايت‌گر بحراني عظيم در حيات بشري است و انقلاب اسلامي طليعه‌ي فردايي ديگر است؛ چشمه‌ي آب حياتي است در دل اين وادي ظلمات. اما در جواب به اين پرسش كه اين تحول تاريخي چگونه در ادبيات تجلي خواهد كرد چه بايد گفت؟

انسان، با تحولي كه به تبع انقلاب معنوي اسلام در جهان ايجاد شده است وضع تازه‌اي در برابر هستي خواهد يافت. «من»، يعني «كيفيت حضور انسان در عالم وجود» است كه ديگرگون خواهد شد و اگر اين ديگرگوني در ادبيات بازگويي شود، بايد منتظر بود كه ادبيات داستاني تسليم تحولي عظيم حتي در فرم و قالب بشود. نبايد رمان معاصر را همچون ظرفي بينگاريم كه درباره‌ي مفروض خويش بي‌طرف است و به همان سهولت كه آب در پياله جاي خويش را به شربت وامي‌گذارد، رمان نيز محتواي تفكر معنوي را بپذيرد. سخت به اشتباه رفته‌ايم اگر چنين بينديشيم. رمان‌نويس چيزي را جز تجربيات حياتي خويش كه چگونگي حضور او را در عالم تعيّن مي‌بخشند نمي‌نويسد؛ نمي‌تواند بنويسد. كاراكترها همه از بطن نويسنده پاي به عالم داستان مي‌گذارند و به اين لحاظ چاره‌اي نيست مگر آن‌كه آنان را مراتب و وجوه مختلف و متعدد «من» بدانيم. تا اين «من» متحول نشود، رمان‌نويسي متحول نخواهد شد و محتواي ديگري را نخواهد پذيرفت.

انقلاب، امري خلاف آمدِ عادت است، يعني عادت نه قادر به آفرينش انقلاب است و نه قادر به حفاظت از انقلابي كه روي مي‌نمايد… و نه آن‌كه مي‌تواند انگيزه‌هاي انقلاب را بخشكاند. اگر عادت مي‌توانست چنين كند عادات و ملكاتِ ملازم با پنجاه سال حكومت پهلوي، طلب انقلاب را در دل‌ها و سينه‌ها يكسره نابود مي‌كرد، اما چنين نشد و چنين نيز نخواهد شد. هر چه خود انقلاب اسلامي بعد از هدم عادات گذشته عادات و ملكات تازه‌اي را به همراه بياورد، اما با تزريق اين عادات در قالب ظاهري رمان و داستانسرايي با تقليد از فرم رمان، ادبياتي داستاني متناسب و هم‌شأن انقلاب به وجود نخواهد آمد. بايد از ميان انسان‌هايي كه تحول معنوي انقلاب اسلامي را به جان آزموده‌اند و جوهر رمان را نيز شناخته‌اند، كساني مبعوث شوند كه اين وظيفه را بر عهده گيرند و نبايد انتظار داشت كه نتايج مطلوب به آساني و بي‌زحمت و ممارست بسيار فراچنگ آيد. رسولان انقلاب بايد به «جوهر» رمان دست پيدا كنند نه «فرم و قالب» آن؛ و البته از آن‌جا كه اين روزگار، روزگار اصالت روش‌ها و ابزار است، بدون ترديد تا جوهر رمان مسخّر ما نشود فرم و قالب آن نيز به چنگ ما نخواهد آمد. اين سخن در باب ديگر هنرها نيز صادق است.


جمهوری اسلامی توانست بایستد و مقاومت کند. البته توطئه‌ها زیاد بوده؛ دهه‌ی اول، دهه‌ی دوم و سوم انقلاب توطئه‌های گوناگونی بود اما نکته‌ی اصلی، این است که نظام جمهوری اسلامی این «توانائی» و این «اقتدار ذاتی» را دارد؛ همچنانی که تا امروز در طول این سی سال توانسته ایستادگی کند. آن‌ها همه‌ی همتشان این بود که جمهوری اسلامی را نابود کنند و از بین ببرند؛ اما نه فقط نابود نشد، بلکه روزبه‌روز در بخش‌های مختلف قوی‌تر شد.
این «توانائیِ ماندن»، این «اقتدار»، این «ظرفیت بقاء» بایستی حفظ شود. این طور نیست که ما هر جور عمل کنیم - حتی بی‌تفاوت، حتی با عدم توجه به وظائف حساس و مهم - باز هم همین ظرفیت مقاومت باقی بماند؛ نه، بایستی نظام جمهوری اسلامی را به معنای حقیقی کلمه‌اش حفظ کرد، تا بتوان از منافع کشور، این ملت را بهره‌مند کرد؛ تا بتوان این ملت را به اوج ترقی، آرزوها و آرمان‌های خودش رساند.

این مسئولیت دانشجویان است!
نظام جمهوری اسلامی یک ساخت حقوقی و رسمی دارد که آن قانون اساسی، مجلس شورای اسلامی، دولت اسلامی است، که البته حفظ این‌ها لازم و واجب است؛ اما کافی نیست.
همیشه در دلِ ساخت حقوقی، یک ساخت حقیقی، یک هویت حقیقی و واقعی وجود دارد؛ آن را باید حفظ کرد. این ساخت حقوقی در حکم جسم است؛ در حکم قالب است؛ آن هویت حقیقی در حکم روح است، در حکم معنا و مضمون است. اگر آن معنا و مضمون تغییر پیدا کند، اگر این ساخت ظاهری و حقوقی هم باقی بماند، نه فایده‌ای خواهد داشت، نه دوامی خواهد داشت؛ مثل دندانی که از داخل پوک شده، ظاهرش سالم است؛ با اولین برخورد با یک جسم سخت در هم می‌شکند. آن ساخت حقیقی و واقعی و درونی، مهم است؛ او در حکم روح این جسم است. 
تغییر سیرت، تغییر آن هویت واقعی، به تدریج و خیلی آرام حاصل می‌شود. توجه بعضی‌ها غالباً جلب نمی‌شود، یا خیلی‌ها توجهشان جلب نمی‌شود. یک وقتی ممکن است همه متوجه شوند که کار از کار گذشته باشد. خیلی باید دقت کرد. چشم بینای طبقه‌ی روشن‌بین و روشنفکر جامعه - یعنی طبقه‌ی دانشگاهی - و چشم بینای دانشجویان باید این مسئولیت را همیشه برای خودش قائل باشد.

پسوند «اسلامی» کاری صورت نمی‌دهد
آن ساخت درونی چیست؟ همان آرمان‌های جمهوری اسلامی است: عدالت، کرامت انسان، حفظ ارزش‌ها، سعی برای ایجاد برادری و برابری، اخلاق، ایستادگی در مقابل نفوذ دشمن؛ این‌ها آن اجزاء ساخت حقیقی و باطنی و درونی نظام جمهوری اسلامی است. اگر ما از اخلاق اسلامی دور شدیم، اگر عدالت را فراموش کردیم، شعار عدالت را به انزوا انداختیم، اگر مردمی بودنِ مسئولان کشور را دست‌کم گرفتیم، اگر مسئولین کشور هم مثل خیلی از مسئولین کشورهای دیگر به مسئولیت به عنوان یک وسیله و یک مرکز ثروت و قدرت نگاه کنند، اگر مسئله‌ی خدمت و فداکاری برای مردم از ذهنیت و عمل مسئولین کشور حذف شود، اگر مردمی بودن، ساده‌زیستی، خود را در سطح توده‌ی مردم قرار دادن، از ذهنیت مسئولین کنار برود و حذف شود؛ پاک شود، اگر ایستادگی در مقابل تجاوز طلبی‌های دشمن فراموش شود، اگر رودربایستی‌ها، ضعف‌های شخصی، ضعف‌های شخصیتی بر روابط سیاسی و بین‌المللی مسئولین کشور حاکم شود، اگر این مغزهای حقیقی و این بخش‌های اصلیِ هویت واقعی جمهوری اسلامی از دست برود و ضعیف شود، ساخت ظاهریِ جمهوری اسلامی خیلی کمکی نمی‌کند؛ خیلی اثری نمی‌بخشد و پسوند «اسلامی» بعد از مجلس شورا: مجلس شورای اسلامی؛ دولت جمهوری اسلامی، به نهایی کاری صورت نمی‌دهد. اصل قضیه این است که مراقب باشیم آن روح، آن سیرت از دست نرود، فراموش نشود؛ دلمان خوش نباشد به حفظ صورت و قالب. به روح، معنا و سیرت توجه داشته باشید. این، اساس قضیه است.

انحراف این جاست!
نظام اسلامی، نظام اسلامی است در ظاهر و باطن؛ نه فقط نظام اسلامی در ظاهر. صرف اینکه حالا یک شرائطی در قانون اساسی برای رئیس جمهور و برای رهبر و برای رئیس قوه‌ی قضائیه و برای شورای نگهبان و برای که و که معین شده؛ و چه و چه، این‌ها کافی نیست؛ اگرچه این‌ها لازم است. انحراف در هدف‌ها، در آرمان‌ها، در جهت‌گیری‌ها را باید مراقبت کرد که پیش نیاید؛ و این چیزی است که ما در طول این سال‌های طولانی - به خصوص بعد از جنگ و بعد از رحلت امام - درگیرش بودیم؛ جزو درگیری‌های اساسی در این دو دهه‌ی گذشته، یکی همین بوده. تلاش‌های زیادی شده است برای اینکه جمهوری اسلامی را از روح و معنای خودش خارج کنند. تلاش‌های زیادی کرده‌اند؛ به شکل‌های مختلف؛ چه در زمینه‌های سیاسی، چه در زمینه‌های اخلاقی، چه در زمینه‌های اجتماعی؛ از اظهاراتی که شده و حرف‌هایی که زده شده. ما یک دوره‌ای را هم مشاهده کردیم که در مطبوعات ما رسماً، علناً، جدائی و تفکیک دین از سیاست را اعلان کردند! اصلاً مسئله‌ی یکی بودن دین و سیاست را که اساس جمهوری اسلامی و اساس حرکت عمومی مردم بود، زیر سؤال بردند. از این بالاتر!؟ در دورانی، در مطبوعات ما دیده شد که صریحاً، علناً، از رژیم ظالم، جبار و سفاک پهلوی دفاع شد! برای اینکه چنین حالتی پیش نیاید و برای برخورد با این انحراف، می‌شود با برجسته کردن مرزهای اعتقادی و فکری و سیاسی، جلوی این انحراف را گرفت. شاخص‌های هویت اسلامی بایستی معلوم باشد: شاخص عدالت‌طلبی، شاخص ساده‌زیستی مسئولان، شاخص کار و تلاش مخلصانه، شاخص طلب و پویایی علمی بی‌وقفه، شاخص ایستادگی قاطع در مقابل طمع ورزی و سلطه‌ی بیگانگان، شاخص دفاع از حقوق ملی. از حقوق ملت، دفاعِ شجاعانه کردن یک شاخص است؛ مثل همین حق هسته‌ای؛ مسئله‌ی هسته‌ای. این یکی از ده‌ها نیاز کشور ماست؛ تنها مسئله‌ی ما نیست؛ اما وقتی دشمن روی این نقطه متمرکز شد، ملت هم ایستادگی کرد. در این نقطه‌ای که دشمن روی او تمرکز پیدا کرده است، اگر ملت عقب‌نشینی کند، اگر مسئولین عقب‌نشینی کنند و از این حق قطعی و روشن صرف‌نظر کنند، بدون تردید راه برای دست‌اندازی به حقوق ملی برای دشمن باز خواهد شد.

شعارهای انقلاب کهنه شدنی نیست
جمهوری اسلامیِ به معنای حقیقی، یعنی همان جمهوری اسلامی که امام (رضوان اللَّه تعالی علیه) برای ما پایه‌گذاری کرد و به کشور ما هدیه داد، می‌تواند همین خصوصیات را تأمین کند؛ اقتدار بین‌المللی را، اقتدار سیاسی را، عزت را، رفاه دنیا و آبادی معنوی آخرت را. اما مراقب باشید یک نظام جمهوری اسلامی تقلبی نخواهند برای ما درست کنند؛ کاری که در ده سال گذشته هم بعضاً حرکاتی انجام گرفت، اما خدای متعال مهار کرد؛ مردم بیدار بودند، هشیار بودند، اجازه ندادند. می‌خواستند کارهایی بکنند، شعارهای امام را به موزه بسپارند؛ صریحاً می‌گفتند که این‌ها کهنه شده! نه، شعارهای انقلاب کهنه شدنی نیست؛ همیشه تازه است، همیشه برای آحاد مردم جذاب است. شعاری که به نفع مستضعفین است، شعاری که به نفع عزت ملی است، شعاری که در آن مقاومت و ایستادگی است، این شعارها هیچ وقت کهنه نمی‌شود؛ برای هیچ ملتی کهنه نمی‌شود، برای نظام ما هم کهنه نخواهد شد. (+ و +)



«حاجی خیلی وقته نه جایی می‌ره نه صحبت می‌کنه.» این جوابی بود که یکی از نزدیکان «آقا سعید» چند ماه پیش در پاسخ پرس ‌و‌ جویم از مردی گفت که یقین دارم دلتنگی حزب‌الله برایش این روزها بیش‌تر از هر وقتی است. آقا سعیدی که جای «جام زهر»خوانی‌هایش از «حضرت روح الله» -با آن لحن پرشور و پرحلاوتش- امروز بیش‌تر خالی است. آقا سعیدی که هیچ تریبونی مشت گره‌کرده‌اش در حین گفتن از مبارزه و جهاد، و گفتن از تسلیم نشدن را ندارد. آقا سعیدی که بوی شهدا می‌داد. آقا سعیدی که هنوز هم موتورسوار است. آقا سعیدی که هرگز نتوانست تلخی جام زهری را که خمینی را نوشاندند فراموش کند. آقا سعیدی که از شدت زمانه شکایت داشت، و از وقوع فتنه‌‌ها، و از همداستانی دشمنان و کثرت عدو و از قلت یاران.

با خود می‌گفتم آقا سعیدی که در اوج غربتِ حزب الله فریادش خاموش نمی‌شد اکنون کجاست؟ آقا سعید! «أین عمار» خامنه‌ای را باور کن. اگر قرار باشد عمارها هم به گوشه عزلت بروند، یقین کنید که شوکران را دوباره خواهند نوشاند. باور کن اگر عمارها خاموش شوند علی را تنها می‌گذارند.

آقا سعید! ما دلمان برایتان تنگ شده است. سکوت شما بیش‌تر از هر چیزی برای ما دل‌آزار است.

آقا سعید! نمی‌دانی در نبودت چه‌ها بر ما رفته است؟ چه حالی می‌شوی وقتی بشنوی هنوز آرمیتا و علیرضا قد نکشیده‌اند که دست‌آورد مردانی را که با خون پای عهدشان را امضا کردند به بهایی ناچیز تعلیق کردند. آقا سعید! چگونه تحمل کنیم «لبخند»ها را حال آن‌که هنوز اشک‌های مادران و همسران و یتیمان شهدا نخشکیده‌اند؟ چگونه می‌شود باور کرد آقا سعید این‌ها را ببیند و باز خاموش بماند. آقا سعید! ما دلمان برایتان تنگ شده است. چگونه تنگ نشود، وقتی که علی عمار ندارد؟!

آقا سعید! بیا و دستانت را دوباره مشت کن تا فکر نکنند «غربی‌ها از چهار تا تانک و موشک ما نمی‌ترسند» و «آمریکا با یک بمبش می‌تواند تمام سیستم‌های نظامی ما را از کار بیندازد». آقا سعید بیا که ما عجیب بی«حاج سعید» شده‌ایم. بیا که «سپاه عدالت» در برابر «اسلام امریکایی» بی‌فرمانده است.

«آقا سعید فرمانده این محور عملیاتی، همان کسی بود که ما در جستجوی او بودیم. او مظهر همان روحی است که حزب الله را از انسان های دیگر جدا می کند و البته در میان رزم آوران ما، دلاورانی چون سعید کم نیستند… او یکی از پرورده های میدان رزم و جهاد فی سبیل الله است و اگر انقلاب اسلامی هیچ دستاوردی جز پرورش انسان هایی این چنین نداشت، باز هم می ارزید تا حزب الله جان و سر خویش را فدای حفظ آن کند.»*


کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی / حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار / مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند / کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت /کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

***

 شهید سید مرتضی آوینی