پیشنهاد سردبیر
پیشنهاد سردبیر

نظــر سنجــی

آرشیو
به نظر شما مهمترین پروژه موردنیاز مردم کوار چیست؟
آخرین عناوین
۲۷ آذر ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۷:۰۹
راننده ها به حاج اسکندر می گفتند: «حاجی اجازه بده آتش سبکتر شود می رویم!» حاجی منتظر آنها نشد، کلاشش را برداشت، پشت یکی از ماشین ها که آماده بود نشست.

سردار شهید حاج اسماعیل(اسکندر) اسکندری

تولد: بهمن ماه 1326 روستای ولی عصر(قلعه فرنگی) کوار

سمت: جانشین تدارکات لشکر 19 فجر

شهادت: 19/10/65 شلمچه

عملیات محرم بود و ما در 500 متری پل چنتره بنه تدارکات به پا کرده بودیم. ساعت 9 صبح قرار بود مقداری مهمات و آذوقه برای رزمندگان که در حال پیشروی بودند ببریم. تا شب قبل جاده مواصلاتی در دست عراقی ها بود برای همین گرا دقیق آن را داشتند و بی وقفه گلوله کاتیوشا و خمپاره بود که روی جاده فرود می آمد.

از چندتا راننده ای که در بنه داشتیم هیچ کدام حاضر به رفتن نشدند چون جدا از دور پیدا بود که از دامنه تپه ها پیچ می خورد و بالا می رفت و می دیدیم که سرتاسر جاده زیر آتش است. راننده ها به حاج اسکندر می گفتند: «حاجی اجازه بده آتش سبکتر شود می رویم!» حاجی منتظر آنها نشد، کلاشش را برداشت، پشت یکی از ماشین ها که آماده بود نشست.

اولین بار بود که احساس می کردم این بار آخر است که حاج اسکندر را می بینم، رفتم جلو شوخی و جدی گفتم: «حاجی خدا رحمتت کند! برو به سلامت!».

حاجی که راه افتاد هیچ کس از جایش تکان نخورد همه چشم به جاده داشتیم و حاج اسکندر که پیش می رفت گلوله های کاتیوشا بی وقفه به جاده می خورد و گرد و خاک حاصل مثل قارچ سمی در میان جاده قد می کشید، شاید سرو قامتی از سرو قامتان خطه فارس را به زمین زند، اما حاجی با شهامت و مارپیچ از میان انفجارها عبور می کرد.

همه به اشک افتاده بودیم و برایش دعا می کردیم تا زمانی که ماشین از چشم ما ناپدید شد. ساعتی بعد حاجی به سلامت از همان جاده به بنه برگشت.

منبع: کتاب سرو قامتان (برگزیده ای از خاطرات 27 شهید سرافراز جنوب استان فارس- مجید ایزدی)

 

مطلب مرتبط: به جای خودتان به جبهه بیایید (خاطراتی از سردار شهید حاج اسماعیل اسکندری)

انتهای پیام/224224



مطالب مرتبط :

نام:
ایمیل:
نظر شما:
 
نام
نام خانوادگی
پست الکترونیک
موضوع
نظرشما