چهارشنبه ۲۹ دي ۱۳۹۵,Jan 18 2017
پیشنهاد سردبیر
پیشنهاد سردبیر

نظــر سنجــی

آرشیو
به نظر شما مهمترین پروژه موردنیاز مردم کوار چیست؟
آخرین عناوین
۲۵ شهريور ۱۳۹۳ - ۲۲:۲۱:۲۸
هر دو بسیجی بی هوش بودند، آنها را با چنگ و دندان هم که شده به پیش حاج نبی بردم. بعداً سراغشان را گرفتم، هر دو بچه فیروزآباد بودند.

تولد: کوار – روستای ارباب سفلی

سمت: فرمانده گردان تخریب لشکر 19 فجر

شهادت: جزیره مجنون

به روایت سردار خورشیدی؛ روز دوم عملیات والفجر 8 بود. به اتفاق حاج نبی فرمانده لشکر، برای بررسی منطقه مخفیانه وارد دل دشمن شده بودیم. در هنگام شناسایی متوجه عده ای عراقی شدیم که برای ضربه زدن به نیروهای ما به سمت مواضع ما پیش می رفتند. به علت حساس بودن مأموریت بدون درگیری از آنها عبور کردیم.

جالب اینکه هنگام برگشت هم دوباره با همان عراقی ها مواجه شدیم. یکی از عراقی ها که هیکل و جثه ای غول آسا داشت دو تا بسیجی را زیر دست هایش گرفته و کشان کشان به سمت مواضع خودشان می برد. حاج نبی رو به من گفت: «سردار، برو آنها را آزاد کن!».

سردار شهید سردار خورشیدی

هیکل و جثه عراقی ترسی در وجودم انداخته بود اما چون فرمانده از من خواسته بود، بسم الله ای گفتم و آرام به عراقی نزدیک شدم و با چاقو چند ضربه به پهلویش زدم. چنان نعره و فریادی زد که دلم هری فرو ریخت و روی زمین دراز کشیدم. آن غول بی شاخ و دم هم روی زمین افتاد و با کلت کمری اش تیری به سمت من شلیک کرد اما چون من روی زمین خوابیده بودم تیرها به من اصابت نکرد و اینچنین آن صدای هراس انگیز ناجی من شد.

هر دو بسیجی بی هوش بودند، آنها را با چنگ و دندان هم که شده به پیش حاج نبی بردم. بعداً سراغشان را گرفتم، هر دو بچه فیروزآباد بودند، گاهی به آنها سر می زدم.

منبع: کتاب سرو قامتان (برگزیده ای از خاطرات 27 شهید سرافراز جنوب استان فارس- مجید ایزدی)

 

مطالب مرتبط:

سرداری از تبار آسمان (سردار شهید خورشیدی)

خورشید بی غروب (خاطراتی از سردار شهید سردار خورشیدی)

انتهای پیام/224224



مطالب مرتبط :

نام:
ایمیل:
نظر شما:
 
نام
نام خانوادگی
پست الکترونیک
موضوع
نظرشما