چهارشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۶,Mar 29 2017
پیشنهاد سردبیر
پیشنهاد سردبیر

نظــر سنجــی

آرشیو
به نظر شما مهمترین پروژه موردنیاز مردم کوار چیست؟
آخرین عناوین
۱۸ مهر ۱۳۹۴ - ۲۲:۴۲:۵۶
کنار قبر شهید کاظمی نشست و درد دل کنان گفت: اگر لطف خدا شامل حالم شود، بعنوان دومين شهيد دهستان فرمشکان و اين روستا تا چهلمين روز شهادتت، کنارت خواهم آمد!

دوازده سالش بود. از روستای دولت آباد برای ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی به شیراز رفت، اما به شدت مریض شد و ترک تحصیل کرد. بعد از یکسال که حالش بهبود یافت، آستین هایش را بالا زد تا کمک خرج خانه باشد. شنبه تا پنج شنبه شیراز در خواربار فروشی کار می کرد، جمعه ها به روستا می آمد. یک روز جمعه که به خانه آمده بود، آمد با ادب کنارم نشست گفت: بابا می دونم دست تنهایی، مشکلات شما هم زیاد هست، اما من می خواهم با اجازه شما برای کمک به رزمندگان برم جبهه!


نمی دانستم در برابر این درخواست ناگهانی ایوب چه بگویم، دنبال بهانه ای بودم برای رد کردن، اما تا نه گفتم، از حالت آرامش خارج شد و شروع کرد به خواهش و التماس. دیدم کوتاه نمی آید. گفتم: پس صبر کن برادرت از سربازی برگرده، بعد برو!
 

انگار دنیا را به ایوب داده بودم. برق شادی در چشمانش درخشید. گفت: پس تا وقتی اکبر از سربازی برگرده من کار می کنم و کمک خرج شما هستم!
 

اواخر پائیز 61، پسر بزرگم از سربازی برگشت و ایوب که حالا 14 سالش بود، بلافاصله از طریق بسیج اعزام شد و به موسیان رفت. در همان زمان، ترکشی به سرش خورد، ده روز به او استعلاجی دادند، اما برنگشت و ماند تا پایان سه ماه مأموریتش.

 

چهار ماه از اولین اعزام ایوب می گذشت، یکی از جوانان روستای دولت آباد به اسم محمد رسول کاظمی شهید شده بود که اولین شهید روستا بود. غروب پنج شنبه ای بود. به اتفاق ایوب رفتیم زیارت شهید کاظمی. کنار قبر او نشست و درد دل کنان گفت: اگر لطف خدا شامل حالم شود، بعنوان دومين شهيد دهستان فرمشکان و اين روستا تا چهلمين روز شهادتت، کنارت خواهم آمد!

 

صبح جمعه بود. وسایلش را جمع کرد. همه فکر می کردیم مثل همیشه می خواهد به محل کارش برگردد. من برادر کوچکش بودم. دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت: کاکا، من دارم می رم جبهه، از پدر و مادر حلالیت بطلب. بگو ان شاالله هفته دوم نه، هفته سوم شهید می شم و بر می گردم. به پدر و مادر بگو برای تشیع جنازه من بیان کوار!


مو به تنم سیخ شده بود. صورتم را بوسید. بعد هم رفت کنار بالین خواهرمان که مریض بود، پیشانی او را هم بوسید. با لبخند از همه اعضای خانواده خداحافظی کرد و رفت. سه هفته بعد جنازه اش برگشت. ترکش به سر، گلو و پایش نشسته بود. پس از تشیع ایوب در شهر کوار، او را در روستا کنار قبر شهید کاظمی دفن کردیم.

 

شهید جان محمد (ایوب) حاملی

تاریخ تولد: 1346/5/26

محل تولد: روستای دولت آباد منطقه فرمشکان کوار

تاریخ شهادت: 1362/6/17 روز شهادت امام جواد(ع)

محل شهادت: حاج عمران

شهید جان محمد حاملی

انتهای پیام/224224



مطالب مرتبط :

علی حاتمی آزاده ابگرم
۱۳۹۵/۳/۱۱ ۱۳:۰۹

نام و یاد خاطره عزیزان مردی که مردانه رفتند تا با دادن هستی خویش پرچم این مملکت بر افراز بماند هرگز از یادها محو نخواهد شد یاد و خاطره شهید عزیزمان ایوب حاملی و دیگر شهیدان گرامی باد.

زالپور کشاورز
۱۳۹۵/۳/۱۵ ۱۳:۱۴

ما از خدا هستيم همه، همۀ عالم از خداست، جلوۀ خداست؛ و همه عالم به سوي او بر خواهد گشت. پس چه بهتر كه برگشتش اختياري باشد و انتخابي، و انسان انتخاب كند شهادت را در راه خدا و انسان اختيار كند موت را براي خدا، و شهادت را براي اسلام. ****** برای ما مایه مباهات است که دلیری دیگر از دیارمان اینچنین مظهر عقلانيت دينى و مدافع حقانيت و عدالت بود.

کوروش رجبی کدویی
۱۳۹۵/۷/۵ ۰:۱۸

در بستر تاریخ ایران دلاورانی زیسته اند که همواره نام آنان بر سایه زمان پرتو افکنده است، عصاره غیرت که در وجودت لبریز شود چه نوجوان باشی چه پیر ناتوان می رزمی و خون خود را در راه وطن نثار میکنی تا به آیندگان نشان دهی که خاک کشورت چه دلاورانی را در دامان خویش پرورد :روحت شاد فرزند ایران زمین

نام:
ایمیل:
نظر شما:
 
نام
نام خانوادگی
پست الکترونیک
موضوع
نظرشما