پیشنهاد سردبیر
پیشنهاد سردبیر

نظــر سنجــی

آرشیو
به نظر شما مهمترین پروژه موردنیاز مردم کوار چیست؟
آخرین عناوین
۲۲ شهريور ۱۳۹۶ - ۱۸:۰۳:۰۹
گفتم کجایی هستی؟ گفت: «کواری ام.» گفتم: «همشهری بخوان که صدایت دلگرمی بخش رزمندگان است.»

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی بهارکوار، سینه رزمندگان دوران دفاع مقدس پُر است از خاطرات تلخ و شیرینی که حکایت روزهای سخت ایثار و مجاهدت این دلاورمردان است.

 

نوای محلی یک کواری در خط مقدم جبهه

نویسنده: علی محمدی (مدیر مسئول نشریه پارسه) www.parsnashr.ir


اواسط بهار سال 1365 بود. چندماهی می شد که رزمندگان اسلام با گذر از اروندرود، نه تنها شهر فاو را فتح کرده بودند بلکه تا سی چهل کیلومتر نیز به سمت بصره پیش رفته بودند.


من که 17 سال بیشتر نداشتم به دلیل گذراندن طرح کاد در بهداری کوار، به عنوان امدادگر، عازم جبهه شده بودم و در یک بیمارستان صحرایی در 5 کیلومتری خط مقدم، خدمت می کردم. روزها مشغول مداوا بودیم و شب ها به خط مقدم می رفتیم تا درصورت بروز اتفاقی برای هم رزمان، آن ها را درمان کنیم.


در یکی از شب ها به اتفاق راننده آمبولانس به سمت خط حرکت کردیم. هوا به شدت تاریک بود و چشم، چشم را نمی دید. گهگاهی آسمان با نور منور دشمن روشن می شد و این فرصتی بود تا ما اطرافمان را تشخیص دهیم. اگرچه جاده آسفالت بود اما به دلیل اصابت گلوله های توپ و خمپاره پر از چاله چوله شده بود. دو طرف این جاده ی باریک پر دست انداز، دو خاکریز کوه پیکر بالا آمده بود و راننده می بایست با مهارت خاصی در آن تاریکی مطلق، بدون روشن کردن هیچ چراغی با سرعتی که مورد اصابت ترکش هم قرار نگیرد به پیش برود. نگرانی دیگری که وجود داشت آمدن ماشین ها با چراغ خاموش از سمت روبرو بود که هر آن ممکن بود تصادفی رخ دهد.


راننده سیگاری را با فندک ماشین روشن کرد و پکی به آن زد. در دلم ناراحت شدم و چون از بوی سیگار بدم می آمد به سرفه افتادم. می خواستم به او معترض شوم که عذرخواهی کرد و گفت: «من سیگاری نیستم، این سیگار هم از غنایم دشمن است، شب هایی که ماه نباشد یک نخ آن را روشن می کنم و از پنجره بیرون می گیرم تا ماشین هایی که از روبرو می آیند متوجه بشوند!»


هنوز صحبت هایش تمام نشده بود که نقطه سرخ رنگی مثل فشنگ از روبرو می آمد. راننده سرعت را کم کرد و راه را برای ماشین روبرو باز کرد! با گذر آن ماشین، متوجه اهمیت استفاده از این مهارت در شب های تاریک شدم.


هرچه به خط نزدیک می شدیم بارش گلوله های دشمن بیشتر می شد. به سختی جایی برای پارک ماشین پیدا کردیم و بقیه راه را در یک معبر باریک، با پای پیاده حرکت کردیم. ساعت از 1 نیمه شب گذشته بود. صدای سوت گلوله ها و انفجار خمپاره ها سکوت شبانه دشت را درهم می شکست.


در 50 متری خط مقدم بودم که صدای دلنشینی به گوشم رسید. جلوتر که رفتم صدا رساتر شد و مرا میخکوب کرد. در آن بحبوحه یک نفر داشت اشعار محلی را با آهنگی دلنشین می خواند. فراموش کردم کجایم و با تمام وجود به صدای او گوش می کردم. ریزش گلوله ها نیر متوقف شده بود. شاید این آهنگ برای دشمن که در 200 متری ما قرار داشت نیز موسیقی آرامبخش صلح و دوستی بود!


بدون اینکه او را ببینم و بشناسم در آن تاریکی شب گفتم: « خدا قوت برادر». صدایم را بی پاسخ نگذاشت و گفت: «خسته نباشی دلاور.» گفتم کجایی هستی؟ گفت: «کواری ام.» گفتم: «همشهری بخوان که صدایت دلگرمی بخش رزمندگان است.»


مرا شب سیل آه از دل برآید/ که یادم از دو زلف دلبر آید
نشیند چشم در ره، فایز هر شب/ که شاید یارم از سویی در آید
***
خیال کشتن من داشت جانان/ کدامین سنگدل کردش پشیمان
ندانست عید فایز آن زمانست/ که گردد در منای دوست قربان
***
نسیم، امشب عجب دفع غمی تو/ یقین دارم نه از این عالمی تو
شمیم زلف یار فایزستی/ و یا ز انفاس ابن مریمی تو ؟



مطالب مرتبط :

نام:
ایمیل:
نظر شما:
 
نام
نام خانوادگی
پست الکترونیک
موضوع
نظرشما