پیشنهاد سردبیر
پیشنهاد سردبیر

نظــر سنجــی

آرشیو
به نظر شما مهمترین پروژه موردنیاز مردم کوار چیست؟
آخرین عناوین
۲۴ مهر ۱۳۹۶ - ۰:۳۰:۰۰
اين اولين باري بود كه براي رفتن به يك استاني ديگر از خانواده دور مي‌شدم. تا حالا حد نهايي كه رفته بودم بين روستايم به كوار و از كوار به شيراز بود. آن هم پشت وانت نيسان و در جاده‌ي خاكي روستا تا كوار.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی بهارکوار، سینه رزمندگان دوران دفاع مقدس پُر است از خاطرات تلخ و شیرینی که حکایت روزهای سخت ایثار و مجاهدت این دلاورمردان است.

 

از کوار تا اهواز؛ خاطره جذاب و خواندنی یک رزمنده از اعزام به جبهه

نويسنده: علي محمدي

 

دوم دبيرستان بودم. تازه از روستايمان «قنات» به شهر «كوار» ـ  كه نه چندان از روستا بزرگتر بود ـ آمده بوديم. دوران سه ساله راهنمايي را در روستاي قلعهچوبي كه همجوار زادگاهم بود، گذراندم و چون در آنجا دبيرستان نبود، عازم كوار شديم.

 

از سه سال پيش كه دورهي راهنمايي بودم، دوستان بزرگتر از خودم به جبهه ميرفتند و برميگشتند. در كلاس روستا، همه يك سن نبوديم، از بچهي قدونيم قد گرفته تا جوان ريش و سبيلدار بودند. مدارس روستايي قديم اينگونه بود؛ نه تاريخ تولدها دقيق بود و نه ورود به مدرسه، همزمان. معمولاً بچهها چوپاني و کشاورزی ميکردند. هر وقت هم كه پدر و مادر تصميم ميگرفت، آنها را به مدرسه ميفرستاد. معلم اول تا كلاس پنجم هم يك نفر بود. هر ساعتي به يك كلاسي و يك درس خاصي ميپرداخت.

 

دوستاني كه از جنگ برميگشتند با غرور و افتخار از جبهه و ديدنيهايش تعريف ميكردند. بعضي از تعريفها هم حسابي آدم را هوايي ميكرد. زد به سرم كه من هم بايد كاري بكنم. ديگر به جايي رسيده بوديم كه جنگ نرفتن عيب بود. بعضي از دوستان هم شهيد ميشدند. همهي اينها داشت احساسم را به سمتي ميكشاند كه گريز از آن ناممكن بود.

 

به فكر نقشه افتادم. مطمئن بودم كه مادرم نميگذارد بروم. او فقط مادر نبود، يك تلهي عجيب محبت و زجر بود. يعني نگهت ميداشت و زجرت ميداد!

 

كمكم داشتم جوان ميشدم. خط بالاي لبم رو به تيرگي ميگراييد. پاي گريز نداشتم. صداي آهنگ جنگ در گوشم طنينانداز بود. تلويزيون و راديو مرتب از جبهه و عملياتها ميگفتند. آهنگ «با نواي كاروان» و «كربلا كربلا» ورد زبانم بود. خاندان ما اكثراً خوشصدايند. پدربزرگم هرگاه در كوچههاي خاكي دِه قدم ميزد «دِرِنگه» ميكرد. داييام خوانندهي بسيار عالي بود و هنوز هم هست. آهنگهاي عاشقانه و نواي ويولونش، دل هر دختري را آب ميكرد. براي همين است كه سه زن و 12 فرزند دارد!

 

نوروز 65 بود. تازه پا به 17 سالگي گذاشته بودم. عمليات والفجر 8 و فتح فاو، تاب و قرار را ازم گرفته بود. دو ماه پيش بود که گروهي از دانشآموزان دبيرستان شهداي خيبر با هم عازم جبهه شدند.

 

روز پنجم يا ششم فروردين بود. خانهي ما داراي 3 اتاق با سقفي چوبي، ايواني در جلو و حياط نقلي كوچكش، برايم مثل قفس بود. به فكر پرواز بودم. بايد تلهي محبت و عاطفهي مادر را ميشكستم. يكي از روزها كه نهار خورديم در همانجا دراز كشيدم. چشمم به چوبلباسي ايستادهي كنج اتاق افتاد. يكي از روسريها غريبه بود. بر سر و موي مادر و خواهرانم نديده بودم. شبيه چارقد عشاير قشقايي بود. در اين فكر بودم كه متعلق به كيست؟ مادرم از در وارد شد و حواسم را پرت كرد. گفتم: «اين چارقد مال كيست؟» گفت: «چارقد خالهات است، فراموش كرده ببردش!» خانهي خاله ام در فيروزآباد بود. جرقهاي به ذهنم زد. بهترين فرصت بود، حس فرار و شيطنتم با هم گل كردند. نيمنگاهي به صورت مادرم انداختم و گفتم: «ميخوام براش ببرم.» گفت: «حالا؟» گفتم: «حالا كه عيده، تعطيل و بيكارم، ميخوام برم فيروزآباد، خونهي خاله. روسريش هم براش ببرم.»

 

گفت: «يعني بلد ميشي؟» گفتم: «كاري كه نداره، ميرم درِ قهوهخانهي حاجي مسيح، ماشينهاي شيراز كه ميرن فيروزآباد سوار ميشم و میرم.»

 

فردا صبح مامانم با روسري خالهام يک بقچهي حسابي درست كرده بود. مقداري نون شيرين، كمي سبزي خشك، مقداري نقل و نبات و خرت و پرتهاي ديگر را داخل بقچه گذاشت و به دستم داد و گفت: «ميخواي تا درِ قهوهخونه همرات بيام؟» گفتم: «نه بابا مگه بچهام، خودم ميرم.»

 

مامانم تا دمِ در بدرقهام كرد. كمي هم پول توي جيبم گذاشت، صورتم را بوسيد و پشت سرم آب ريخت.

 

توي دلم غوغايي بود. حسابي بغض كرده بودم. براي آخرين بار نگاهي به چهره مامانم كردم و از كنار در نگاهي به داخل حياط. بچههاي كوچكتر، هنوز خواب بودند. صبح اول وقت رفته بودم بالاي سرشون و بوسيده بودمشون. ميدونستم كه طاقت دوريشان را ندارم. اما ظاهراً راهي نبود، بايد ميرفتم؛ يه چيزي ... يه عاملي داشت منو ميبُرد. ميدونستم كه دارم به مامانم دروغ ميگم. براي آخرين بار نگاهش كردم و سرم را پايين انداختم تا متوجه بغضم نشه و راه افتادم.

 

اين اولين باري بود كه براي رفتن به يك استاني ديگر از خانواده دور ميشدم. تا حالا حد نهايي كه رفته بودم بين روستايم به كوار و از كوار به شيراز بود. آن هم پشت وانت نيسان و در جادهي خاكي روستا تا كوار.

 

پنجم فروردين بود. از مادرم خداحافظي كردم و راه افتادم. توشهام بقچهاي بود كه قرار بود تا براي خالهام ببرم. هرچه از خانه دورتر ميشدم صداي تپش قلبم بيشتر ميشد. فاصلهي 100 متري درِ حياط تا سرِ كوچه را صدبار برگشتم و نگاه كردم. مادرم دمِ در ايستاده بود. در اين صد قدم هزار جور فكر به سراغم ميآمد. دلتنگي، دوري از خانه، دلهرهي مادر، ترس از كشته شدن، جنگي كه هنوز آن را از نزديك نديده بودم، صداي گلوله، خمپاره، توپ، بمباران و...، افكار پرهيجان و بعضاً بازدارندهاي بودند كه كاسهي زانوهايم را گاهي ميلرزاندند و گاهي تندتر ميکرد.

 

انسان وقتي سرِ اين دو راهيها قرار ميگيرد در واقع تنها يك راه ميتواند انتخاب كند؛ آنهم راهي كه غيرت و تعصبش را زير سوال نبرد. به قول آقاي بهمن بيگي «من از فرارهايم راضيترم تا قرار. بعضي وقتها فرار، شجاعت بيشتري ميخواهد تا قرار.»

 

به سرِ كوچه رسيدم. براي آخرين بار سرم را برگرداندم و مادرم را ديدم. با زن همسايه مشغول صحبت بود. بر سرعت قدمهايم افزودم. به سمت سپاه كوار راه افتادم. ميخواستم قبل از خبردار شدن خانواده، عازم شوم. مسير ميدان شهداء تا مقر سپاه را پياده دويدم. نرسيدهي سپاه، شناسنامهام را كپي گرفته و به هر طريقي بود از درِ انتظامات وارد شدم.

 

در حياط سپاه غوغايي بود. همه داشتند سوار مينيبوسها ميشدند. خداخدا كردم كه مسئول ثبتنام، ايراد نگيرد. از شلوغي جمعيت استفاده كردم، اسمم را نوشتم و برگهي اعزام را گرفتم. دقت كردم سوار مينيبوس آشنا نشوم تا خبر اعزامم به خانواده برسد. مشهدي گلمحمد فتحي و مراد فهيمي هر دو همسايهمان بودند. از همه بدتر ترس از بالا آوردن در مينيبوس، حسابي آزارم ميداد. دنبال جاي خوب و كنار پنجره ميگشتم. بالاخره ماشين با سلام و صلوات به راه افتاد. بيش از ظرفيتش سوار شده بودند. از پيرمرد روستايي گرفته تا نوجوان 15 ساله. از كشاورز گرفته تا دامدار، از دانشآموز گرفته تا كارمند. همه بودند.

 

پنجره مينيبوس و تندي هواي بهاري كه با نسيم خنكاي صبحگاهي همراه بود صورتم را نوازش ميداد. شايد به همين دليل حالم بد نشد. شايد هم به دليل استرسم. خلاصه داشتم كمكم سرگيجه ميگرفتم كه به شيراز رسيديم. مقر صاحبالزمان جايگاه استقرار تمام نيروهاي فارس براي اعزام به جبهه بود. وارد محوطهي مقر شديم. به صف ايستاديم و اساميمان را خواندند. تحويل مقر داده شديم و فرمهايي پر كرديم، لباس و چفيه گرفتيم و براي ساعتي، در اختيار خودمان قرار داده شديم.

 

هنوز ظهر نشده بود. تنهاي تنها بودم. دوست و آشنايي نداشتم. همه، لباس نظامي داشتيم؛ نظامياني كه نه نظامي بوديم و نه از نظام چيزي ميدانستيم! يكي شلوارش نظامي بود و پيراهنش شخصي. ديگري برعكس. از همه جالبتر دمپايي و كفشهاي راحتي همراهمان بود.

 

به سالن بزرگي رفتم تا كمي از آفتاب گرم بهاري دور شوم. گروه گروه بچههاي هر شهرستان را ميديدم كه دور هم نشستهاند و تعريف ميكنند. به يكي از آنها گفتم: «مال كجايي؟» گفت: «براي مرودشتم»، ديگري اهل فسا بود. يكي جهرمي، ديگري لاري و گلهداري و خلاصه جمع اين افراد مثل دبيرستاني ميماند كه هر كدام از يك نقطه به آنجا آمده بودند. كواريهاي هم روستايي هم با هم بودند. اما من تنها بودم. در اين تجمع بود كه خيلي زود متوجه اختلافات زباني و فرهنگي شهرهاي مختلف استان پهناور فارس شدم.

 

صداي اذان از بلندگو پخش شد. «عجلو باالصلواه»، «عجلو باالصلواه قبل الموت». نماز جماعت را خوانديم. دعاهاي مخصوص قرائت شد و پس از نماز يك نفر اعلام كرد كه برادران بسيجي پس از اقامه نماز براي صرف نهار به سلف سرويس واقع در سالن مجاور بروند. لحظاتي بعد صف طولاني تشكيل شد. نهار گرفتيم و روي صندليها و پشت ميزها نشستيم و خورديم.

 

عصر، آدم خودمان بوديم. دراز كشيدم. دلم مثل سيروسركه ميجوشيد. نكند خانواده بفهمند؟ حالا چه پيش ميآيد؟ كتابي با خودم آورده بودم. باز كردم و خواندم. اصلاً خوابم نبرد.

 

كمكم غروب شد. هواي غروب هميشه دلگير است و آنروز دلگيرتر. به كوهي نگاه ميكردم كه آفتاب، پشت آن مينشست. آخه روستا و زادگاه من هم همانجا قرار داشت؛ درست پشت آن كوه.

 

از بلندگو صدايمان كردند: «برادران بسيجي اعزامي از فسا، كوار و لامرد، هرچه سريعتر جهت اعزام آماده شوند.» قلبم شروع به تاپتاپ كرد. اين آخرين نقطهاي بود كه ميتوانستي نروي. ميتوانستي انصراف بدهي و برگردي. هيچ اجباري در كار نبود. حالا مانده بودم كه چه كنم. مسير مبهم و آيندهي گنگي را در پيش داشتم. بايد چه ميكردم؟ باز هم غيرتم به ياريام شتافت؛ همان احساس و غيرتي كه همهي موفقيتهايم را مرهون آنم.

 

به صف ايستاديم. اسامي خوانده ميشد و هي سوار ميشديم. خداخدا ميكردم كه بتوانم صندلي اول قسمت شاگرد بنشينم، چون هم حالم بد نميشد، هم ميتوانستم مسير و جاده را ببينم. از شانسم وقتي اتوبوس اول پر شد، اولين نفري بودم كه سوار اتوبوس دوم شدم. بسمالله گويان پايم را در ركاب گذاشتم و در اولين صندلي سمت راست جاي گرفتم؛ درست روي چرخ اتوبوس. كسي هم بغل دستم ننشست.

 

ـ بالاخره اتوبوس با سلام و صلوات به راه افتاد. از مقر صاحبالزمان خارج شد و به سمت جادهي بوشهر راه افتاد. اولين بار بود كه از سمت غرب شيراز خارج ميشدم. سرِ راه جادهي سياخدارنگون وقتي چشمم به تابلو افتاد، دلم هوري ريخت! اين جاده گوياي زادگاه من بود. جادهاي خاكي كه انتهايش به روستاي قنات و از آن طرف هم به كوار وصل ميشد. ديدن كوههاي جادهي منتهي به دشت ارژن مرا به ياد كوههاي قنات و جنگلهاي زاگرس ميانداخت. از روي پل خانزنيان و كنار تابلو كوهمره سرخي گذشتيم. احساس عجيبي داشتم. مناطقي را كه هيچگاه نديده بودم اما وصف آنها را شنيده بودم ميديدم. رودخانه قره آقاج كه از كوچكي با آن مانوس بودم در كنار جاده قرار داشت. زمستانها صداي غرش آب آن و تابستانها با شنا كردن در آن، انس ما را چند برابر كرده بود. از كودكي شنيده بودم كه سرچشمهي قرهقاج، «چهل چشمه» است و حالا درست در كنار آن ميگذشتيم.

 

هوا رو به تاريكي ميرفت. عجايب جاده و چشمهاي باز من و گمشدههايي كه برايم جذابيت عجيبي داشتند. مانع از بهم خوردن حالم ميشد. به دشت ارژن رسيديم. نام دشت ارژن مرا به ياد «كمالي» ميانداخت. معلم دوم راهنماييمان كه اصالتاً دشت ارژني بود. همان كسي كه براي اولين بار ما را با قرآن و مفاتيح و احكام آشنا كرد. كوه سر به فلك كشيدهي دشت ارژن و آبشار زيباي آن طراوت خاصي داشت. استراحتي كرديم و كمي بنه شور خريدم. تنها بودم و هنوز دوستي براي خود نيافته بودم. اتوبوس دوباره به راه افتاد. در پيچ و خم ديدنيهاي اعجاب انگيز تنگ ابوالحيات به پيش ميرفت. چشمانم را بيشتر باز ميكردم تا در تاريكي كه به تدريج داشت همه جا را فرا ميگرفت جاده و درختان كنار آن را ببينم. از همان وقت تاكنون مِهر اين جاده در دل من نشسته است و هنوز هم كه هنوز است او را دوست دارم. از تنگ ابوالحيات خارج شديم.

 

اتوبوس در اولين قهوهخانه ايستاد تا شام بخوريم. شايد اين اولين باري بود که در عمرم بيرون از خانه، غذا سفارش مي دادم. به خوشمزگي دست پخت مادرم نبود اما حسابي چسبيد به خصوص اينكه يك نوشابهي شيشهاي گازدار نيز با آن خوردم! نماز مغرب و عشاء خوانديم و با صداي بلندگوي قهوهخانه که بچهها را فرا ميخواند سوار شديم. درست سرِ جاي خودم نشستم. بقچهام را همانجا قرار داده بودم كه كسي ننشيند!

 

ساعت حدود 9 و 10 شب بود. وارد دشت پر درختي شديم كه جادهي صافي در پيش داشت. كمكم صداي خروپف بعضيها در آمد. من نه خوابي در چشمانم پيدا بود و نه بنا داشتم بخوابم. اتوبوس راه تاريك و پيچ در پيچي را در پيش ميگرفت و به جلو ميرفت. تابلوهاي جاده نمايانگر رسيدن به استان کهکیلویه و شهرهايي مثل گچساران و... بود.

 

ساعت به 12 شب رسيد و اكثر بچهها خواب بودند. اما من بيدار بيدار به جاده نگاه ميكردم. ميترسيدم حالم بد شود. اتوبوس غرشكنان در جاده راه ميرفت. نور ماشينهاي روبرو چشمم را ميآزرد. اولين باري بود كه اين همه وقت در ماشين مينشستم. ساعت به 2 نيمه شب نزديك شد. نميدانم كجا بوديم، ديگر هيچ چراغي از روبرو نميآمد. در كنار جاده تابلوهايي ديده ميشد كه روي آنها نوشته شده بود: «منطقهي نظامي ورود ممنوع».

 

اتوبوس به پيش ميرفت. سكوت دشت و نبود هيچ كوهي، باعث دلگيري آدم ميشد. من در كوهها بزرگ شده بودم. جنگلها را دوست داشتم. از دشت بيكوه و كمر بدم ميآمد و حالا درست در چنين وضعي قرار داشتم. تابلوی منطقهي نظامي و ورود ممنوع، سكوت شبانه، بيخوابي، دشت بيكوه، همه و همه باعث ناراحتيام ميشد. ميگفتم نكند داريم به مرز عراق نزديك ميشويم! نكند اينجا دشمن باشد. نكند در تاريكي شب گم بشويم. به راننده نگاهي كردم. ظاهرش نشان از خستگي ميداد، به نظر ميرسيد او هم از خلوت بودن اين جاده، به شك افتاده است كه دارد مسير اشتباهي را ميپيمايد.

 

حدود 2 ساعتي از اين حالت ميگذشت. راننده صداي شاگردش زد و گفت: «پسر بيا بنشين اينجا ببين آبادي ميبيني؟» شاگرد اتوبوس خوابآلود و غُرغُركنان از بوفه بلند شد و تلوتلو به جلو آمد. با صداي راننده، تعدادي از بچههاي ديگر هم بيدار شدند، خودشان را جمع كردند ببينند چه خبر است و كمكم پچپچ شد که: «راه را گم كردهايم و داريم اشتباه ميرويم.»

 

اتوبوس با سرعت كم و با شك و ترديد به پيش ميرفت. دهها سوال در ذهن منِ نوجوان كه براي اولين بار و آن هم بدون اطلاع خانواده بيرون زده بودم آزارم ميداد. نكند گم شويم! نكند اسير شويم! نكند اين راه به جبهه عراقيها ختم شود! نكند! نكند! اضطراب هم بر دلهرهام اضافه شد. داشتم كلافه ميشدم. در اين جور مواقع هيچ كاري نميتوان كرد. فقط بايد بنشيني و ببيني تنها راه به كجا ختم ميشود.

 

اينبار فقط من و راننده بيدار نبوديم. بقيهي اعضاي همراه هم بيدار نشسته بودند. همه چشم به جاده و اطراف دوخته بودند تا نوري، روشنايي، تابلويي و آبادي ببينند. در اين بين فقط ستارههاي چشمكزن بودند و نور چراغهاي اتوبوس و تابلوهايي كه هر 100 متري در كنار جاده نصب شده بود و نشان از يك منطقهي نظامي ويژه ميداد و اخطار ورود ممنوع و عكس جمجمهي انسان هم بر روي آن حك شده بود.

 

سكوت و بُهت همه در صداي غُرش اتوبوس كه گويا او هم حاضر به جلو رفتن نبود داشت، گم ميشد كه ناگهان با صداي يكي از بچهها كه اشاره به سمت راست جاده ميكرد شكست: «نگاه كنيد يك نوري، يك نوري!» همهي سرها به سمت انگشت اشاره او چرخيد و لحظاتي بعد وقتي چشمها را چرخانديم در فاصلهاي نه چندان نزديك، نوري كمسو ديده ميشد؛ درست همانجاييكه تابلو ورود ممنوع هم در كنار جاده نصب شده بود. اتوبوس ايستاد و ترمز دستي آن قيژقيژكنان كشيده شد. راننده سربرگرداند. نور اميدي در چشمهايش ديده ميشد. نگاهي به جمع مسافرانش كرد و پلكهايش را روي من ثابت كرد و گفت: «بچه بيا برو بپرس بگو اين جاده به كجا ميرود.» لحظهاي مكث كردم، سري برگرداندم و به جمع بسيجيهاي داخل اتوبوس نگاه كردم. راستش ميترسيدم. مانده بودم چه كنم. در حال برگشت نگاهم بودم كه جواني همسن و سال خودم احساس درونيام را خواند. پشت سرِ راننده نشسته بود. بلند شد و گفت: «با هم ميرويم.» از جايم بلند شدم. راهي نداشتم. نرفتنش زشت بود. راننده چراغ قوهاي به دستم داد و گفت: «زود بپرسيد و برگرديد.»

 

از اتوبوس پياده شديم. آن جوان نيز پس از من پياده شد. از جادهي آسفالت نگاهي به سوسوي آن نور كردم. به نظر دور نميآمد. نزديك هم نبود. راه افتاديم. هواي خنكي به صورتم خورد. نفس عميقي كشيدم و شروع به دويدن كردم. نور چراغقوه را گاهي به سمت آن نور ميگرفتم و گاهي جلوي پايم را ميپاييدم. ترسم، هم از آن نور بود و هم از زمين خوردن. زمين پر از خاروخاشاك بود. گرماي زودرس جنوب، علفهايش را خشكانده و خارهايش مانده بود. هنوز ده بيست متري جلوتر نرفته بوديم كه به جوي بزرگي سقوط كرديم. بچهي روستا بودن حُسنهايي دارد كه در تنگناها به دردت ميخورد. عمق جوي حدود 2 مترونيم بود. عرض آن هم 3 متري ميشد. آبراه آبهاي زمستاني بود. سقوطمان بيخطر بود، اما حالا نميتوانستيم از ديواره آن بالا برويم. به هم كمك كرديم. او زير پاي من را گرفت و من وقتي بالا رفتم دستان او را. دو سه تايي ديگر از اين نمونه جويها را گذرانديم. در اين بالاوپايين رفتنها و گذر از خارزار بيابان بود كه دست و پايمان حسابي زخم شد. كمكم داشتيم به نور نزديك ميشديم. در تاريكي شب و روشنايي چراغقوه به جلو ميرفتيم.

 

اينجا كجاست؟ آيا نگهبان متوجه حضور ما خواهد شد؟ آيا بدون ايست دادن، اقدام به تيراندازي نخواهد كرد. اينها سوالاتي بود كه باعث ميشد نور چراغقوه را بيشتر به سمت او بگيرم و با دوستم بلندبلند صحبت كنم تا شايد او متوجه حضور بيخطر ما بشود.

 

هنوز 50 قدمي به نور باقي مانده بود كه صداي «ايست» بلندي سكوت شب دشت را شكست و ما را در سرِ جايمان ميخكوب كرد. بلافاصله گفت: «چه كار داريد؟» با صداي لرزان و نسبتاً بلندي گفتم: «داريم ميريم اهواز، راه را گم كردهايم، چه كار كنيم؟» گفت: «اشتباه اومديد، از راهي كه آمدهايد حدود دو ساعت برگرديد، ميرسيد به يك سه راه، راه رو به غرب را پيش بگيريد.»

 

ـ تشكر كرديم و دواندوان به سمت اتوبوس دويديم. همان راه سخت و همان جوي و همان خارزار. اتوبوس سروته كرد. كُفر راننده درآمده بود. علاوه بر خسته بودن، اعصابش هم حسابي خرد شده بود. با سلام و صلوات به راه افتاديم. چشمهايم را بستم و با خيالي راحت از ماموريتي كه انجام دادهام، به فكر فرو رفتم. عادت خوابيدن در رختخواب و دراز كشيدن، حالا حسابي داشت اذيتم ميكرد. بقچه را زير سرم گذاشتم و كمي لم دادم. از خستگي خوابم برد. نميدانم چقدر خوابيم برده بود كه با صداي شاگرد اتوبوس بيدار شديم. نماز نماز نمازخانه، بلند شيد وقت نمازه.  چشمهايم را به سختي باز كردم. هوا در حال روشن شدن بود. به قهوهخانهاي قديمي رسيده بوديم. پياده شديم، وضو گرفتيم و نماز خوانديم. هواي مطبوع بهاري، صبح زيبايي را ايجاد كرده بود. چشم به دوردستها افتاد. شعلههاي آتش را از خيلي دور ميشد ديد. وقتي سوار اتوبوس شديم و بيشتر رفتيم اين شعلهها به وضوح ديده ميشد. زبانهاي از آتش از سطح زمين گرفته تا آسمان. همه نشان از وجود پالايشگاهها و چاههاي نفت بود. در دشت خوزستان اين آتشها زياد ديده ميشود. عجايبي كه من را حسابي محو تماشا كرده بود. بعدها وقتي كتاب تاريخ نفت و نفت شهرهاي ايران را خواندم اطلاعات زيادي در خصوص مناطق نفتخيز و نحوهي پيدايش نفت كسب كردم. دود اين آتشها مناطق وسيعي را آلوده كرده بود و باعث ايجاد ابري تيره در آسمان ميشد.

 

آفتاب داشت طلوع ميكرد. هنوز تا اهواز 200 كيلومتري باقي مانده بود. احساس گرسنگي ميكردم. بقچهام را باز كردم تا شايد خوراكي در آن بيابيم. هيچ چيز نبود. از شيراز كه ميخواستيم اعزام شويم به هر كداممان مبلغي پول توجيبي داده بودند. از راننده خواهش كردم به اولين آبادي كه رسيديم نگهدارد تا صبحانه بخوريم. همينطور هم شد. جايي ايستاديم و آش گرفتيم. حسابي خوشمزه بود. سعي كردم به همراه آن مقدار بيشتري آبليمو بخورم تا حالم بد نشود. خوشبختانه تا حالا حالم بد نشده بود. شايد شوك ناشي از دوري خانواده و حركت به سمت جنگ، عامل آن بود. دوباره حركت كرديم. ديدن روستاهاي كنار جاده، مردماني با لباسهاي عربي، گاوميشها و كشتزارهايي كه تازه داشتند درو ميشدند همگي برايم تازگي داشت. فصل درو در اطراف شيراز خرداد و تير است اما آنجا در فروردين و ارديبهشت گندمها درو ميشوند. چيز جالبتر ديگر، ديدن كودهاي گاوي كنار جاده بود كه براي آتش تنور چانههايي را درست كرده بودند و گذاشته بودند خشك شود.

 

به اهواز نزديك شديم. شهري نسبتاً زيبا و جذاب. از رود كارون گذشتيم. پلهاي آن ديدني بودند. هميشه فكر ميكردم اهواز شهري است جنگي، اما آنچه كه ميديدم رفت و آمدهاي مردم و حكايت از يك زندگي عادي داشت. تنها تفاوتش با شيراز رفتوآمد ماشينهاي سپاه منجمله وانت لندکروز، بسيجيان چفيه به گردن، ريوهاي نظامي و حضور كثيري از پادگانهاي نظامي بود. چشمم به سيلوي اهواز افتاد. مشخص بود كه بمباران شده و از بغل تخريب شده است. به منطقهاي به نام «كوت عبدالله» رسيديم. جاييكه بخشي از بيمارستان سينا اهواز را به پادگان شهيد دستغيب تبديل كرده بودند. محل استقرار لشكر 19 فجر استان فارس بود.

 

با سلام و صلوات وارد پادگان شهيد دستغيب شديم. ساعت حدود 10 صبح بود. وقتي از اتوبوس پياده شدم آفتاب تند و هواي سوزان اهواز را حس كردم. هوا گرمتر از شيراز بود. پادگان ساختماني بود از بلوكهاي مجزاي آجري كه هر بلوكي را به يك واحد و گرداني اختصاص داده بودند و جلو آن تابلو مربوطه را نصب كرده بودند. نيمساعتي را در اختيار خودمان قرار دادند. تشنهام بود. آبي به سر و صورتم زدم و از آب سردكن آنجا آب خوردم. آب اهواز طعم بدي داشت. در كل آب و هواي اهواز دلگير و خستهكننده است. خوابآلود بودم. خداخدا ميكردم كه زودتر تعيين تكليف شويم. بلندگوي پادگان با تُن صدايي خاص افراد را صدا زد: «بسيجيان اعزامي از شيراز جلو ساختمان تعاون تجمع كنند.»

 

همه به صف ايستاديم. اسامي را تكتك خواندند. پلاك و كارت برايمان صادر كردند. نوبت من شد. پرسيدند چقدر سواد داري؟ گفتم دوم تجربي هستم. گفتند طرح كاد كجا بودي؟ گفتم: «بهداري كوار.» گفتند: «بايد امدادگر شوي.» بعد هم نامهاي به دستم دادند و گفتند: «برو ساختمان بهداري خودت را معرفي كن.»

 

ساختمان بهداري يكي از بلوكهاي سه طبقهي پادگان بود. بر تابلو آن نوشته بود: «بهداري لشكر 19 فجر» به محض ورودم به راه پلههاي ساختمان، بوي سم و دارو به مشامم رسيد. طبقه دوم، دفتر بهداري بود. نامهام را دادم و خودم را معرفي كردم. گفتند: «فعلاً در طبقه سوم چند روزي بمانيد تا وضعيت را مشخص كنيم.» به آنجا رفتم. اتاقي بزرگ بود كه با پتوهاي سربازي فرش شده بود. ديوارهاي آن پر از نوشته های يادبودي از نام افراد و شهرهاي مختلف بود. يكي دو نفر خواب بودند. خسته و خواب آلود بودم. مثل مردهها خوابم برد. نفهميدم كي بيدار شدم. صداي اذان ظهر به گوش ميرسيد. هنوز خوابم ميآمد. حال مسجد رفتن نداشتم. صداي دلنشين اذان در گوشم طنينانداز بود. به هر سختي بود بلند شدم و به سمت مسجد راه افتادم. به صف نماز جماعت رسيدم. مسجد پر بود از بروبچههاي رزمنده. پس از نماز ظهر، صداي خوانندهي تعقيبات نماز، اشكم را درآورد.

 

به ياد ظهرهای روستايمان افتادم. آن وقت كه همگي در زير سايه درخت انگور وسط حياطمان مينشستيم و پس از نماز، نهار ميخورديم. با تمام حس به آنجا برگشتم. به ياد پدرم افتادم. به ياد مادرم و برادران و خواهران كوچكترم. يادم آمد كه مادرم اكنون فكر ميكند من به خانهي خالهام رفتهام و در فيروزآباد هستم. نگرانش شدم و دلم تنگ شد. اشكم حسابي سرازير شده بود. صداي «قد قامت الصلوه» مكبّر و بلند شدن بغل دستيهايم مرا به صحن مسجد كشاند. با شور و عشق خاصي نماز عصر را هم خواندم.

 

پس از نماز براي صرف نهار رفتيم. صف نهار طولاني بود. ظرف غذا را برداشتم، نهار را گرفتم و خوردم. هنوز حسابي خوابم ميآمد. تلوتلو به صحن مسجد كشيده شدم تا بخوابم. قاليهاي كف مسجد و هواي خنك کولرهای گازی آن هر خستهاي را جذب ميكرد. حسابي خوابم برد. دم دمهاي عصر بود كه بيدار شدم.

 

از مسجد بيرون رفتم و آبي به صورتم زدم. دلم حسابي گرفته بود. غروبهاي جنوب حسابي دلگير است. من وارد محيطي جدید شده بودم. افراد جديد، شهر جديد، آب و هواي جديد و خلاصه دنيايي جديد. به خورشيد سرخ فام غروب نگاه كردم. من از كودكي در محيطي پر از كوه بزرگ شده بودم. آفتاب از پشت كوه مشرق درميآمد و در پشت كوه مغرب فرو ميرفت. اما اينجا كوهي نبود. گويا خورشيد طلوع و غروبش از سطح دشتهاي سوزان خوزستان است. رنگ خورشيد در غروب قرمز و دلگيركننده بود ...

 

حالا روز سوم يا چهارمي بود كه از خانه دور شده بودم. خانهي ما فاقد تلفن بود. نميدانستم چگونه به آنها خبر بدهم. از آمدنم پشيمان بودم. دلگيري، ناراحتي، دوري از خانه، دلتنگي و همهوهمه عواملي بود كه قرار را ازم گرفته بودند. هواي گرم اهواز، آب بد مزهي آن، غروب دلگير و ... همه بر ناراحتيام ميافزود. هيچ دوست، رفيق، همشهري و هم محلي هم نداشتم. تنها بودم. تنهايي آزارم ميداد. گوشهاي نشسته بودم و به آينده مبهم خود و دلتنگي خانواده ميانديشيدم. سن 16، 17 سال سن زيادي نيست. اوج غرور و كمرويي و آرزوهاي يك جوان است. حالا درست من در اين سن پا به عرصهاي گذاشته بودم كه ماندنش برايم سخت و رفتنش سختتر بود. بايد كاري ميكردم. اگر روزهاي آينده هم اينگونه ميگذشت داغون ميشدم. در همين فكر و خيالها بودم كه دستي به شانهام خورد. سر بلند كردم. يكي از بچههاي دبيرستان شهداي خيبر بود. اسماعيل حياتي. قبراق و سرِحال. با ديدنش خوشحال شدم. روبوسي كرديم و همديگر را در بغل گرفتيم. تازه از فاو برگشته بود. خوشبختانه او هم امدادگر بود. با هم به سمت ساختمان بهداري قدم زديم. اسماعيل بدون اينكه از درون من خبر داشته باشد با آب و تاب از فاو و خط مقدم ميگفت، او گفت: «كه ماموريت سه ماههاش تمام شده و بايد به كوار برگردد.» خوشحال شدم و همان شب نامهاي براي خانوادهام نوشتم. نامهاي پر از حرفهاي شور و عشق و ايمان و اعتماد به نفس. اينكه جايم خوب است، دوستان همكلاسم با هم هستيم و هيچ نگرانم نباشند.

 

فردا صبح اسماعيل ازم خداحافظي كرد و به سمت شيراز راه افتاد.

 

چهارمين روز هم در پادگان شهيد دستغيب لشكر 19 فجر بيبرنامه به سر ميبردم. كمكم داشتم با محيط انس ميگرفتم. چفيه و لباسهاي بسيجي بر قامتم ميدرخشيدند. به خودم ميباليدم. احساس غرور ميكردم. گويا خدا داشت دعاي مادرم را به سمتم ميفرستاد تا روحيه بگيرم. دعاهايي كه پس از رسيدن اسماعيل به كوار و دادن نامه به خانوادهام از راه دور برايم ارسال ميشد.

 

يكي از روزها براي قدم زدن در حول و حوش پادگان، ناخواسته وارد بيمارستان سيناي اهواز شدم. محيطي نظامي نبود، اما گويا ساختمان پادگان هم متعلق به همين بيمارستان بود كه به خاطر جنگ در اختيار سپاه قرار گرفته بود. در خيابانهاي پردرخت بيمارستان قدم ميزدم كه به بسيجي نوجواني برخورد كردم. گويا او هم مثل من تنها بود. ناخواسته به هم لبخند زديم و به هم دست داديم. دوستي ديرينهاي از آن روز شروع شد. دوستي كه هنوز هم پس از 27 سال ادامه دارد. خودش را حسين قريشي و اهل قيروكارزين معرفي كرد. از آن روز به بعد با هم بوديم.

 

ماندنم در اهواز يك هفتهاي بيشتر طول نكشيد. يكي از روزها از بلندگوي پادگان صدايم كردند: «برادر نظرعلي محمدي درب ورودي دفتر انتظامات ملاقات» يعني چه كسي با من كار داشت. سريعالسير خودم را به آنجا رساندم. محسن بود؛ محسن افخمي، از بچههاي هم كلاسيام. نامه و پيغامي از خانواده آورده بود. خوشحالم كرد. حسابي خوشحال شدم.

 

ديگر بيتابي نميكردم .كاملاً با محيط خو گرفته بودم. چند باري هم با حسين داخل شهر اهواز رفتيم و عكسهايي در كنار رود كارون گرفتيم.

 

چند روز بعد به دفتر فرا خوانده شدم. حسين هم با من آمد. آنجا از اينكه چه آموزشهايي ديدهايم و چه كارهايي بلديم، سوالاتي كردند. پس از آن نامهاي به هر دويمان دادند و گفتند فردا صبح جلو درِ دژباني آمادهي رفتن باشيد. گفتيم كجا؟ گفت: خودتان ميفهميد. فردا ساعت 9 صبح صدايمان كردند. حدوداً ده نفري بوديم. پست وانت لندكروز سوار شديم. ماشين از اهواز خارج شد. به سمت شمال ميرفت. نيم ساعتي بعد احساس كردم كوه هايي را ميبينم. هواي خنكي به صورتمان ميخورد. حدود يك ساعت بعد در شوشتر بوديم. از روي پل شوشتر و رودخانه پرپيچ و خم آن گذشتيم. ساعتي بعد در گُتوند و پادگان پشت سد گتوند بوديم. محلي كه دور تا دور آن كوههايي بلند و در ميانهي آن رود خروشان كارون جريان داشت. ديدن اين كوهها و سرسبزي آنها روحيهام را شادتر كرد. دو هفته در اين مكان آموزشهاي مختلف نظامي ديديم. صبحها پس از اذان و خواندن نماز به صبحگاه ميرفتم و حدود 2 ساعت بعد برميگشتيم. دو، كوهنوردي، ورزش صبحگاهي و پياده روي به همراه شعارهاي مخصوص براي آمادگي بيشترمان خيلي مفيد بود.

 

دو هفته بعد دوباره اسماعيل حياتي را ديدم. تازه از كوار برگشته بود. از حال و هواي مدرسه و شهرمان صحبت ميكرد. وقتي فهميد هنوز به خط نرفتهام گفت: «پسر هنوز طعم لذتبخش جنگ را نچشيدهاي. كسي كه خط نرفته نميفهمد جنگ چيست! اونجا واقعاً جذاب است.»

 

فردا صبح با اصرار از فرمانده و خواهش و تمنا به همراه تعدادي از دوستان قرار شد به فاو برويم. شهر فاو كمتر از يك ماهي ميشد كه به دست رزمندگان اسلام افتاده بود. عمليات كربلاي 8 و گذر رزمندگان از اروند، دنيا را متحير كرده بود و حالا ما بايد ميرفتيم تا دوستانمان برگردند و نفسي بخورند.

 

دوباره پشت وانت سوار شديم. همان مسير را به اهواز برگشتيم و از آنجا به سمت آبادان راهي شديم. اولين بار بود كه آبادان را ميديدم. اگرچه 6 سال جنگ و آتش توپ و تانك و بمباران تن آن را زخمي كرده بود اما هنوز هم زيبا و جذاب بود. از آنجا گذشتيم و به امالقصر رسيديم. شهري يا بهتر بگويم روستايي بزرگ در اينطرف اروند با نخلستانهايي زياد و نهرهايي كه در هر كوي و برزن آن امتداد داشت. به ساختمان دو طبقه رسيديم. به محض پياده شدن از ماشين، صداي خمپاره و گلولهها را از دور ميشنيدم. شب را در ساختمان مانديم. بالا بودن سطح آب باعث شده بود تا با حركت خودروها، ساختمان بلرزد.

از کوار تا اهواز؛ خاطره ي جذاب یک رزمنده از اعزام به جبهه

از کوار تا اهواز؛ خاطره ي جذاب یک رزمنده از اعزام به جبهه

از کوار تا اهواز؛ خاطره ي جذاب یک رزمنده از اعزام به جبهه

از کوار تا اهواز؛ خاطره ي جذاب یک رزمنده از اعزام به جبهه

از کوار تا اهواز؛ خاطره ي جذاب یک رزمنده از اعزام به جبهه



مطالب مرتبط :

مانا
۱۳۹۶/۸/۸ ۱۲:۳۱

دست مریزاد آقای محمدی . داشتم با اشتیاق نوشته زیبایت می خواندم و غرق بودم که به عکس ها رسیدم و خیالم از سر بیرون پرید و یادم اورد هم شاگردیم در سالهای دور که آخرین بار همان دوران همو دیده ایم. سربلند باشید دوست من

نام:
ایمیل:
نظر شما:
 
نام
نام خانوادگی
پست الکترونیک
موضوع
نظرشما