صفحه اصلی > ایثارگری : داستانی کوتاه از دیدار با آن بانوی صبور

داستانی کوتاه از دیدار با آن بانوی صبور

از روزهای اول جنگ، مبلغی کنار گذاشته بودم؛ نه آن‌قدر که چشمگیر باشد، اما بوی نیت می‌داد. همیشه زیر لب می‌گفتم: «خدایا، خودت جاش رو برسون.»

روزها گذشت تا رسیدیم به نیمه‌های ماه رمضان؛ شب‌هایی که آسمان انگار دستش به دل آدم نزدیک‌تر می‌شود. همان شب‌ها بود که ناگهان فکری مثل برق از ذهنم گذشت؛ خانوادهٔ شهید فیضیان!!

دل تو دلم نبود. هر لحظه به خودم می‌گفتم: «همین امشب… دیگه همین امشب.»

و بالاخره همان شب، فهمیدم آن پول قرار است چه بشود،هدیه‌ای برای دختران شهید، به احترام پدرشان.دلم آرام شد، انگار تکلیفش پیدا شده بود.

راه افتادیم سمت کارخونه قندکوار. دو انبار قدیمی را رد کردیم و رسیدیم به درِ خانه.قبلش با خانمی تماس گرفتیم که همیشه صبر و شیرینی در صدایش موج می‌زد. گفته بود: «منتظرتونیم .

نمی‌دونستم اون پشت چه دلی، چه چشم‌هایی، چه بغضی آماده است برای دیدن ما.

تو  اون هوای سرد، مادر شهید و چند نفر از اقوام دم در ایستاده بودن

چادرهای مشکی‌شون تو باد تکون می‌خورد و حجله سیاه کنار در، انگار تمام خونه رو سیاه‌پوش کرده بود.

یه سادگی عجیبی داشت این خونه…

سادگی‌ای که آدم رو شرمنده می‌کرد.

تا چشمم به موتور شهید افتاد دلم لرزید.

روش یک گربه‌ی پشمالو که خودش رو جمع کرده بود هی لپ‌های کوچیکش رو می‌زد به بدنه موتور.

وقتی مارو دید، انگار فهمید مهمون، آشنای صاحبشه .

اومد جلو، دمش رو تکون داد، بعد هم رفت جلوتر تا راه رو نشونمون بده.

گفتن اسمش پسته‌ست. از کوچیکی پناه آورده بوده پیش شهید  .از همون روزهایی که هنوز موهاش کرکی بوده.

می‌گفتن هر وقت شهید میومده خونه، این کوچولو دورش می‌چرخیده  هی میومده خودش رو به کفشاش میزده و دلش آروم می‌شده.

تو راهرو باریک، بوی اتاقی که سال‌ها نفس‌های دلتنگی کشیده بود پیچیده بود

حالشون گرم بود؛ دوتا اتاق، یک آشپزخونه کوچیک  .

اما هرچی نبود،دل بود…دل به اندازه یک دنیا.

گوشه‌ی حال، یه جای باحال و پرنور داشت:عکس‌های رفتنش به سوریه  .

و کنار همون قاب‌ها ،کفش‌هایی که روز آخر پاش بود،کفش‌هایی که تکه‌تکه شده بودن…ولی هنوز هم انگار ایستاده بودن .چشمم از روی کفش‌ها کنده نمی‌شد.یه جوری تو دلم می‌نشستن که انگار دارن می‌گن:«ما آخرین قدم‌های یه مرد رو نگه داشتیم.»

تمام دیوارها پر از آیه‌های قرآن و اسم حضرت عباس بود  .هرجا نگاه می‌کردی، یه بوی آرامشِ غم‌خورده می‌اومد.

خانم شهید روبه‌رویم نشسته بود…چشم‌هاش پر بود، نه از اشکی که بریزه !! از حرفایی که هنوز آدمش نرسیده براشون.

چادرش مرتب بود، روسری‌اش محکم .یه گیر خوشگل زده بود که هی گونه‌هاش رو می‌بوسید.زیبا بود،  ولی نه زیبایی بیرونی .زیبایی کسی که وسط طوفان، هنوز محکم وایساده.

حرف زدنش بوی دلتنگی می‌داد.اونقدر که هر جمله‌اش می‌نشست وسط قلب آدم و تا چند ثانیه تکون نمی‌خورد.

اما گریه نمی‌کرد !تمام زورش رو گذاشته بود که محکم باشه .آخه تا کی آدم باید با بغض زندگی کنه…

داستان‌های شیرین می‌گفت. وسطاش تلخ می‌شد .بعد دوباره می‌خواست شیرین جمعش کنه…

اما اشک‌های من از خجالت خند‌ه‌هام در می اومدن .چادر سرم خیس شده بود.

مارو با چای خوشرنگ و خرما مهمون کردن .خواهرزن شهید یه گوشه نشسته بود ، آروم با عکس شهید حرف می‌زد.انگار عکس جوابش رو می‌داد. مثل ابر بهاری می‌بارید و هی می‌گفت:«عزیز مهربونم…»

دل آدم می‌لرزید از این همه صداقت.

برای اینکه تنها نباشن، براشون از شهید علی‌اکبر عزیزم گفتم.از نحوه شهادتش  ،تا بدونن غریب نیستن. آدم‌های مثل خودشون زیادن .

آروم‌تر شدن…  ولی لب‌هاشون می‌لرزید .

گفتن:«شهید فیضیان گمنام بود…کسی زیاد نمی‌شناختش…زخمش… جانبازیش… سوریه رفتنش…»

نگاهش کردم.گفتم:  «خانم زیبا جان… شما درست مثل بی‌بی زینب ایستادین .همون که شوهرتون عاشقش بود.خدا رو شکر که زینب رهات نکرده.»

چشم‌هاش خیس شد ،نور گرفت ،ولی باز هم نریخت .مثل کسی که یاد گرفته اشک‌هاش رو پشت پلک‌ها زندانی کنه.

آهسته گفتم:  «می‌شه تبرکی‌ای از شهید بهم بدید؟» لبخند زد.ازهمون لبخندهایی که نصفش داغه، نصفش آرامش.

رفت تو اتاق .صندوقچه آهنی رو باز کرد. از توش یه تسبیح زرد قشنگ آورد.گفت:  «این همیشه دستش بود ،از سوریه تا روز آخر.»

وقتی تسبیح رو گرفتم، حس کردم  یه چیزی از جنس نور  ،از جنس آسمون  ،از جنس صبرِ زنی که هنوز هم شب‌ها با صدای قدم‌های همسرش زندگی می‌کنه ، نشست کف دستم.

انگار تمام خونه به احترام اون تسبیح ، یک لحظه  سکوت کرد.

ماندم. دلم نیامد از آن خانه ساده تو دل برو پر از آرامش و عطر حضور شهید بیرون برم، اما شب داشت فرا می‌رسید خداحافظی کردم و تسبیح شهید را در مشت فشردم. حس کردم تمام آن خانه، راوی داستانی بزرگ است.

بیرون از در، پسته‌، گربه شهید، با چشمانی کنجکاو بدرقه‌مان کرد. انگار داشت می‌گفت: «سلام ما را به صاحبمان برسانید.»

این بار، سکوت، خالی نبود. با عطر چای، با بوی شهید، با صبر آن زن، و با نور تسبیح در دستم، پر شده بود.

فریبا صادقی

پایان/

مقالات مرتبط

موج هشتادم حمله موشکی ایران تقدیم به رانندگان زحمت کش

«موج هشتادم حملهٔ موشکی نیروهای مسلح، در حالی انجام شد که این…

6 فروردین 1405

کواری ها امروز در تشییع شهدای آمریکایی- صهیونی حماسه شکوهمندانه آفریدند

امروز کوار، غوغایی به پا بود. برخی زودتر از موعد، خود را…

15 اسفند 1404

عکس/ تشییع پیکر شهدای امنیت،میلاد صفری و علیرضا فیضیان در شهرستان کوار

حضور پرشور مردم شهرستان کوار در تشییع دو تن از شهدای امنیت…

دیدگاهتان را بنویسید