شهید اصغر ستوده؛ گویا این نام از ازل در انتظار تو بوده تا معنا شود. تو از نسل همان شقایقهایی بودی که در دل سوزانترین خاکها ریشه میدواند.
ریشههایت به عمق تاریخ این سرزمین رسیده بود؛ به خون سیاوش، به حماسهی عاشورا، به صلابت مردان دشت.
و اکنون مینویسم…
از سپیدی چشمهایی که داغ میکشیدند، اما لبهایشان به رسم ایثار، تبسمی سرخ داشت. از تو مینویسم؛ ای که در نگاهت هم اشک موج میزد و هم آتش میدرخشید. تو شهید اصغر ستوده بودی؛ اولین شکوفهی باغ خانواده، برادری مهربان برای چهار خواهر و دو برادر، جگرگوشهی خواهران و رفیقی همراه برای برادران و نور چشمان پدر و مادر.
میشد نام تو را باد، بر دل صخرههای مرزی حک کند. اما تو نه فقط «وفا»، که خود، عین وفا بودی؛ قامتی برافراشته در خاکریزهایی که بوی باروت و بهشت میداد. و آن سربند سرخ، در بادهای بیصدا، بر تارهای سیمخاردار اروند، رقصی از جنس پرواز داشت… رقصی که بالهایت را به خون آغشت و روحت را به ابدیت پیوند زد.
سال شصتوچهار، در عملیات فاو اروند، شهد شیرین شهادت را نوشیدی. نام زیبایت را پدر برگزیده بود؛ نامی که پیشاهنگ سرنوشتی بیهمتا شد.
ای کبوتر پرکشیده به سوی افق! برایمان بگو: در آن لحظههای بیکران دلتنگی، وقتی تصویر مهربان مادر، پشت پلکهای سنگینت موج میزد، فنجان چایی که نوشیدی، از گرمی دستان کدام همرزم جانسخت بود؟ که اینگونه دلتنگیت را در سکوت سرکوب میکردی و بر شجاعت و صبرت میافزود؟
تو چنان شیردل بودی که سه بار خود را در آغوش آتش و فولاد پرتاب کردی. برای بار دوم زخمی شدی. سه بار پا در رکاب ارباب به سوی دیار عشق شتافتی و به ندای آسمانی «هل من ناصر ینصرنی» لبیک گفتی. بار اول با شناسنامهی پسرعمویت به جبهه رفتی؛ فقط هفده بهار از عمرت میگذشت. این همه عجله برای وصال؟
برایمان از شبهایی بگو که عکس پدر و مادر را با دستهای خستهات لمس میکردی و میبوسیدی. خدا قوت بگویم به مادری که نه تنها فرزند، که رزمندهای از جنس نور تربیت کرد.
مادر شهید ، تو که با تسبیح دعا سنگر میبستی و با هر اشک پنهان، زره میدوختی برای فرزندی که از آغوشت به میدان رفت.
ای تخریبچی دلاور!
برایمان بگو: آن زمان که خستگی استخوانهایت را خرد میکرد و ترکشهای خمپاره پیکرت را میدرید، تبدار و تنها، در سنگری که بوی خاک و آهن و آسمان میداد، چه کسی اشکهایش را قطرهقطره بر گونههای خاکیات میچکاند؟ شک ندارم بیبی دو عالم حضرت زهرا(س) آن لحظه برایت مادری میکرد، فرقت را میبوسید و تو را در آغوش میکشید.
شهید اصغر ستوده؛ نور دیدهی مادر و امید دلتنگیهای پدر. تنها سه ماه در جبهه بودی… و عموی بزرگوارت، آن کبوتر پرکشیده به دیار عشق، محمدرضا آموزگار، سال پنجاه و نه راه را برایت گشوده بود.
تو پیرو آن خاطره بودی که با خون پاکش لالههای اروند را آبیاری کرد. گویی ریشههای تناور درخت ایمان در ژرفای خاک جان خویش میدواندند. و بر پیشانیات سربند «یا حسین»، نه نوشتهای بود و نه پارچهای؛ که سوگندنامهای بود به خون؛ پرچمی از عشق که در بادهای سرد جنگ میلرزید و شعلهها میافروخت.
هر گامت، تکبیری بود که خاک را متبرک میکرد و هر نگاهت، دژی بود در برابر ظلمت. پوتینهای فرسودهات، سماعکنان بر زمین زمان میکوفت و نوید طلوعی را میداد که از دل همین شبهای یخزده سر برمیآورد.
و چه زیبا و عظیم بود قامت ایمانت؛ قامتی که نه بر استواری سنگ، که بر استحکام ارادهای آهنین استوار بود… ارادهای که خود، کوه بود.
و چنین است که «ستوده» شدی. ستوده، نه صفتی بر زبان، که هویت تو در حقیقت وجود شد. در آن خاکریز که آسمان به قامتت خم شده بود، ستودهی ملکوت شدی؛
آنگاه که پیکرت، خاک وطن را با سرشتی آسمانی درآمیخت و هر ذره خاک، آینهای شد از نور پاک تو. ستوده عشق شدی؛ عشقی چنان ژرف که جان را در گذر از خودش نگاه داشت و شیرینتر از نفسهای زندگی، رایحهی وصال را نوشید.
ستوده تاریخ شدی.وقتی خمپارهٔ زمانه، گلهایت را پرپر کرد، فریادی نزدی، نالهای نکردی. سکوت شکوهمندت، آتش در جان تاریخ زد. سکوتی که آواز آزادی شد، سرودی که از دل خاکسترهای سنگر، تا ابد طنین انداز است.
ای کبوتر! نه، ای عقاب پرگشوده به سوی ملکوت!
برای آن لحظه میمیرم که بند پوتینهایت را محکم میبستی، در حالی که دلت هزار تکه میشد: تکهای برای مادری که منتظرت بود، تکهای برای کودکی که هرگز ندیدی، تکهای برای میهنی که تمامش عشق بود. اما اشکهایت را در عمیقترین چاههای وجودت زندانی کردی و بر لبانت، لبخندی جوانه زد؛ لبخندی پاکتر از آبهای اروند، لبخندی که هر موج اروند، آن را با خود میشست تا به دریاهای آرامش برساند.
همان موقع هفت شهید را با هم به کوار آوردند .
اصغر محمدی، حسن شکوهی، مصطفی قنبری و یاران همقدم! نامهای شما نه فقط بر سنگ مزارها، که بر تارک تاریخ این ملت حک شدهاست. هر یک از شما، شعلهای بودید که تاریکی را سوزاندید و هر یک، آینهای شدید که عزت را به یک ملت بازتاباندید.
خاک کوار ، که پذیرای قدوم سبزتان شد، اکنون حرمتگه عشق است. از دامنههای آن، بوی وفا برمیخیزد و از هر شقایقی، سرخی ایستادگی میتراود.
درود بیپایان ما بر شما، ای نگهبانان همیشه بیدار میهن! ای که با پروازتان، به ما پرواز را آموختید و با ماندگاریتان، به ما درس جاودانگی دادید. راهتان پررهرو، یادتان همیشه جاوید، و آرمانهای بلندتان، چراغ همیشه روشن راهمان باد.
پاینده و سربلند باشید، ای سپهریان حقیقت! از یادها نخواهید رفت، که شما در قلب تاریخ و در اعماق جان این مردم جاودانهاید.
✍ فاطمه اعتمادفر


