داستانی کوتاه از دیدار با آن بانوی صبور
از روزهای اول جنگ، مبلغی کنار گذاشته بودم؛ نه آنقدر که چشمگیر باشد، اما بوی نیت میداد. همیشه زیر لب میگفتم: «خدایا، خودت جاش رو برسون.» روزها گذشت تا رسیدیم به نیمههای ماه رمضان؛ شبهایی که آسمان انگار دستش به…
