7
به مناسبت روز جانباز

زندگینامه جانباز دفاع مقدس، سید حمید رضوی

  • کد خبر : 5904
  • 16 اسفند 1400 - 22:10
زندگینامه جانباز دفاع مقدس، سید حمید رضوی
به مناسبت روز جانباز خبرنگاران بهار کوار از جانباز دوران دفاع مقدس دیدار و تجلیل کردند.

این روزها فرصت مغتنم است تا از بزرگ‌مردانی سخن بگوییم که در زمان یورش ارتش بعث به کشور عزیزمان شجاعانه ایستادند و نگذاشتند ذره ای از خاک وطن در اشغال دشمن بماند. بعضی از آنان در این راه با تقدیم جان، مرگ آگاهانه شهادت را انتخاب نمودند و گروهی دیگر با نثار بخشی از جسم خویش جانبازان این مکتب گشتند.

خبرنگاران بهار کوار در خجسته میلاد علمدار و جانباز کربلا حضرت ابالفضل العباس (ع) با یکی از این عزیزان دیدار و گفت‌وگو نمودند و از مجاهدتهای وی قدردانی کردند.

جانباز ۲۵٪ دفاع مقدس – سید حمید رضوی –

خودتان را به طور کامل معرفی نمایید.
سید حمید رضوی هستم متولد سال۱۳۳۹ در روستای قصراحمد شهرستان کوار

از دوران تحصیلی که پشت سر گذاشته اید، بگویید.
من تا کلاس چهارم در زادگاهم قصراحمد درس خواندم. کلاس پنجم و ششم را در مدرسه شهید نعمتی فعلی و پایه های هفتم و هشتم و نهم را در آموزشگاه فنی حرفه ای کوار که آن زمان در کارخانه قند استقرار داشت گذراندم و سال دهم تا یازدهم در هنرستان صنعتی کوار به تحصیل در رشته برق مشغول بودم.

بعد از مجروح شدن هم در کنکور دانشگاه فیروزآباد قبول شدم و در رشته حسابداری تحصیل کردم. در مخابرات هم هر ۱۰۰۰ ساعت یک مقطع تحصیلی محسوب می شود و من حدود ۱۰۱۰ ساعت آموزش فنی مخابرات را در مرکز آموزش مخابرات گذراندم.

شما چه سالی ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟
سال ۵۷ ازدواج کردم که حاصل آن سه فرزند پسر و یک دختر می باشد.

از اولین اعزام خود به جبهه های نبرد بگویید
پس از اتمام دوره آموزشی به علت کمبود نیرو و نیاز به نیروهای پشتیبانی و حمله کننده همه ما را مستقیم با لباس شخصی به جبهه رقابیه بردند که آن جا شرایط بسیار سختی داشتیم. تمام روزها آموزش می دیدیم و شب ها نگهبانی می دادیم تا ۱۰ اردیبهشت ۶۱ که حمله بزرگ بیت المقدس آغاز و منجر به آزادسازی خرمشهر شد. به ما گفتند شما باید یک حمله ایذایی انجام بدهید وتپه استراتژیک ۱۸۱ را آزاد کنید تا دشمن گمان کند از این جا مورد هجوم قرار می گیرد و نیروهای خود را به این سمت بیاورد. همین اتفاق هم افتاد و ایرانی ها برای فتح خرمشهر به پیش رفتند‌.

شما به چه نحو مجروح شدید؟
همان شب حدود ساعت یک به همراه۱۲ نفر از بچه ها مجروح شدیم و ما را عقب یک وانت بار به بیمارستان صحرایی بردند. متاسفانه شهید غلامرضا قائدی همه اعضای بدن، شکم و قلبش بیرون ریخته و تکه تکه شده بود و کنار من شهید شد. من را به خاطر جراحت شدیدی که داشتم سوار یک آمبولانس کردند و در بیمارستان صحرایی قدری عمل روی پایم انجام دادند و مقدار زیادی از گوشت های سوخته را برداشتند.

بعد در حین انتقال با آمبولانس به بیمارستان پایگاه هوایی دزفول ۱۲ تا ۱۳ کیسه خون به من زدند. از یک طرف کیسه خون وصل می کردند و از طرف دیگر از بدنم خون بیرون می رفت. طوری که کف آمبولانس پر از خون شده بود و با حرکت آمبولانس بر روی دست اندازها خون به شیشه آمبولانس می پاشید. ۱۱ سانتی متر از گوشت و استخوان و مغز قلم رفته بود.

در بیمارستان پایگاه هوایی دزفول سریع مرا به اتاق عمل بردند و وقتی به هوش آمدم متوجه شدم در هواپیما هستم. از آنجا مستقیم به شیراز آمدم و از فرودگاه مرا به بیمارستان شهید چمران بردند. به علت کثرت مجروحان و شلوغی بیمارستان، حدود ۴ ساعت زیر درخت ها خوابیده بودم و مورچه وارد زخم پایم شده بود‌. در اتاق عمل نزدیک به ۲۰ ترکش از پایم بیرون آوردند.

دکتر بهرام مستوفی که خیلی برای مجروحان زحمت کشید و من از همین جا از ایشان تشکر می کنم به من گفت این پا دیگر برای تو پا نمی شود باید قطعش کنیم. گفتم هرچه صلاح میدانید. بعد نگاهی کرد و گفت جوانی حیف است پایت قطع شود، تحمل داری؟ گفتم برای چه؟ گفت اگر تحمل درد زیاد داری من این پا را به شکلی برایت تبدیل به پایی می کنم که فقط بتوانی با آن راه بروی نه این که کار کنی.

گفتم تحمل دارم مشکلی نیست. گفت اشکال ندارد قطعش نمی کنیم. پایم قطع نشد ولی ۱۲ عمل جراحی روی آن انجام شد. ۴ ماه و ده روز من فقط روی یک تخت بیمارستان چمران بستری بودم و سخت ترین عملی که روی پایم انجام شد عمل گراف ضخیم بود.

کمیسیون پزشکی به این نتیجه رسید که این عمل باید توسط دو نفر از متخصصان خارجی که تهران بودند انجام شود. آن روز آن دو متخصص نتوانستند از تهران بیایند و خود دکتر مستوفی این عمل را روی پای من انجام داد. البته عمل بسیار سختی بود. قرار بود هر دو پا را روی هم بگذارند، سه قسمت از گوشت پای سالم را ببرند و به پای مجروح بخیه بزنند.

یک قسمت دیگر به مدت بیست و یک روز روی پایم باشد تا تقویت این پا را به پای دیگر بدهد تا بتوانند عمل جراحی دیگری رویش انجام دهند. گوشت را از ران پا برداشتند و دو زانو را به هم فشردند و گچ گرفتند. وقتی به هوش آمدم درد به حالت عجیبی شروع شد. از ساعت ۱۱ شب تا۸ صبح که دکتر آمد یک نفر از بخش یک بیمارستان چمران از شدت فریاد و آه و ناله من نتوانست بخوابد. دکتر که آمد و حال مرا دید با دکترها و پرستارها دعوا کرد که چرا شما به من اطلاع نداده اید. آن ها گفتند ما زنگ زده ایم تلفنتان قطع بوده. دکتر گفت آمبولانسی را در خانه من می فرستادید تا این بیمار تا صبح زجر نکشد.

بعد که روی پا را باز کردیم پوست و گوشت و استخوان ها به هم گرفته بود و دلیل فریادهای دیشب من این بود. عمل بعدی را هم به همین شکل که تا ۲۱روز تا سینه ام را گچ گرفته بودند و الحمدلله روی پایم را که باز کردند آن گوشت مشکلی نداشت.

الان هم ۲۴ ترکش در پایم هست که شب های زمستان اذیت می شوم و نمی توان آن ها را بیرون آورد.

بعد از مجروح شدن هم باز به جبهه رفتید ؟
بله. ولی در قالب رزمنده خط مقدم نتوانستم بروم چون خیلی مشکل داشتم. راننده مبلغانی بودم که از قم به اهواز می آمدند و آن ها را برای سخنرانی و ارشاد به خط مقدم می بردم. به عنوان راننده تدارکات بودم و یا کارهای فرهنگی از جمله پخش فیلم برای رزمندگان انجام می دادم.

متن این گفت‌وگو تکمیل و اطلاع رسانی می‌شود.

لینک کوتاه : https://baharekavar.ir/?p=5904

ثبت نظرات

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال نظرات
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.