صفحه اصلی > ایثارگری : چقدر کلمهٔ شهید برازنده توست

چقدر کلمهٔ شهید برازنده توست

بسم رب الشهدا و الصدیقین

دلنوشته ای به شهید محمد ناصر دلیرور !

« به وقت زیارت »

آرام آرام قدم برداشتم . درست مانند زمانی که پاهایم خاک شلمچه را لمس میکرد. هیچکس نبود، هنگام ملکوتی ترین زمان روز، وقت اذان ظهر، آن هم روز جمعه.

چقدر دلم می خواست هیچکس نباشد و نبود، دلم می خواست من باشم و تو و این خاک. این خاک که اکنون به خود می بالد از در آغوش کشیدن تو . تو به عنوان یک شهید.

شهیدی که میداند راه و هدف و مقصدش را، شهیدی که وقت پروازش را می داند، شهیدی بی سر ، چون مولایت حسین علیه السلام و شبیه عباس و دستهایش.

عجیب نیست ،نمی شناختمت و حالا زائرت شده ام . زائر مزاری که حالا پارچه مشکی روی آن کشیده اند.

فصل عزای حسین رفتن ، آن هم بی سر.مگر می شود زائرت نشد ؟همین چند روز پیش وقتی خبر شهادتت را شنیدم انگار شکی عظیم به من وارد شده بود.با اینکه میگفتم عجیب است اکبرآباد شهید پرور من در این نبرد نابرابرِ خیر وشر هیچ شهیدی تقدیم انقلاب اسلامی و وطنم ایران نکرده است .

باز هم غصه خوردم وقتی خانواده ات را دیدم. مادری که غم عظیمش را در چشم های مهربانش پنهان کرده بود و رجز خوانی می کرد و نام خانم زینب کبری از دهانش نمی افتاد و زنی که گرچه پشتش از این داغ خمیده بود و چشم هایش سرخی چشمان کبوتری را می مانست که از دوریت پریشان احوال شده است ولی در عین حال وقتی با تابوت مزین شده ات با نام یا لثارات الحسین مواجه شد ،حماسه خونین و جاودانش را می سراید و می گوید تو حیف بودی بمیری ، اینقدر خوب بودی که باید شهید می شدی و فرزندان کوچکت را دیدم که دور تابوتت را مانند پروانگانی عاشق گرفته اند.

برادرم! نمی دانم اجازه دارم تو را برادر بنامم یا نه ؟ ولی حتما اجازه اش را داده ای که اکنون اینجایم . بدون هیچ مزاحمی . بدون هیچ مأموری که مرا به عقب براند ، بدون هیچ جمعیتی که مرا از تو دور کند. چقدر اینجا نور دارد.چقدر اینجا حضور داری .چشم هایت انگار با آدم حرف می زند .چقدر اینجا بوی عطر شهادتت پیچیده ،چقدر اینجا گرم است ، به یاد گودال قتلگاه می افتم. به یاد تن بی سر حسین علیه السلام ، به یاد تل زینبیه و حضرت زینب سلام الله علیه

نمی دانم اینجا کربلاست یا من به یاد کربلا افتاده ام. چقدر دلم می خواست حرفهایم را بشنوی و شنیدی . چقدر خوب شنیدی که دقایقی بعد سربند یا حیدر کرارت را به خواهرم دادی و عکس خودت را به من و من این نشانه ها را می گیرم، می فهمم چقدر قلبم از حضورت نورانی شده است. چقدر امید به روحم تزریق کردی و وعده پیروزی خون بر شمشیر دادی. چقدر خوب است که تو شهید شده ای. اینقدر از خوب بودنت شنیده ام که به قول همسرت تو حیف بودی که شهید نشوی.تو باید شهید می شدی .

شهادتت مبارک . به قول یکی از دوستانت چقدر کلمه شهید برازنده توست. شهید محمد ناصر دلیرور !!!

نویسنده : لیلا زارعی اکبرآبادی

 

پایان/

مقالات مرتبط

وداع با پیکر مطهر سرهنگ شهید محمدناصر دلیرور

گزارش تصویری از تشییع و وداع با پیکر مطهر سرهنگ شهید محمدناصر…

25 تیر 1405

آئین تشییع پیکر مطهر شهید مدافع وطن محمدناصر دلیرور و ملاقات خانواده شهید با پیکر مطهر

گزارش ویدیویی از آئین تشییع  و تدفین شهید مدافع وطن محمدناصر دلیرور…

25 تیر 1405

شهرستان کوار امروز شهیدی را تقدیم عزت، امنیت و سربلندی این مرز و بوم کرد.

شهید پاسدار محمدناصر دلیرور اکبرآبادی، از نیروهای دریایی سپاه، امروز در جزیره…

21 تیر 1405

دیدگاهتان را بنویسید